تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨
« مهر » ورزيدم ، نلرزيدم ز طعن اين و آن * تا به جولانگاه هستى طعنه بر اختر زدم

هواى دوست

سرم هواى فتادن به خاك پاى تو دارد * به شوق و شور و تمنّا دلم هواى تو دارد به دامن كه بياويزم و وفا ز كه جويم ؟ * كه دل ارادت ديرينه با جفاى تو دارد هواى باغ و تماشاى گلشن و چمنم نيست * كدام گلشن و باغ و چمن صفاى تو دارد ؟ دل اى شكستهء در خون نشسته ، شكوه چه دارى ؟ * به باغ ، دستان‌سرا نواى تو دارد مرا ز جور و ز بىمهرى تو نيست شكايت * كه « مهر » شكوه اگر دارد از خداى تو دارد

دوبيتىها

تو كه آروم دل‌هاى غمينى * فرح‌بخشى و شادىآفرينى فلك آخر تو را غمگين چرا كرد * الهى چرخ ، روى خوش نبينى
* * *
نمىتونه دلم طاقت بياره * كه يار نازنينم غصّه داره الهى من بميرم ، تا نبينم * دو چشمون قشنگش اشك‌باره
* * *
چرا اى غم دل يارم شكستى ؟ * مگر عهد و وفا با من نبستى ؟ چرا آزردى او را ، من كه بودم ؟ * دلم خون كردى و با او نشستى
* * *
براى چشم گريونت بميرم * براى درد پنهونت بميرم بميرم زارى و آهت نبينم * براى اشك چشمونت بميرم
* * *
الهى غم بميرى ، غم بميرى * كه جا در سينهء يارم نگيرى چرا اى چرخ سوزوندى دلش رو * الهى اى فلك آتيش بگيرى