بىتو اى آرام جان ، يكلحظه آرامم نباشد * جز كه در پاى تو افتد ، دل تمنّايى ندارد
بندبند از هم جدا سازند اگر ناى دلم را * جز نواى عشق و مستى هيچ آوايى ندارد
با متاع جان به بازار محبّت رو ، كه عاشق * بهر جانان بهْ ز جان خويش كالايى ندارد
ره به كوى او ندارد ، هركه ترسد از ملامت * در حريم عشق جا هر بىسروپايى ندارد
كى هراسد مرد دريادل ز توفان حوادث ؟ * غرقهء بحر فنا از موج پروايى ندارد
مىكشد ما را بهسوى خويش با موج سرابى * ور نه اين صحرا براى ما تماشايى ندارد
« مهر » را ماه تمامى دل ربود از دست ، ور نه * پرتو مهرى به دل از ماه سيمايى ندارد
نوروز بر مزار خواجه
تا دلى چون سر زلف تو پريشان دارم * آتش عشق تو را از تو چه پنهان دارم
پيش رويت نكنم شكوه ز اندوه ، كه من * روز و شب خون دل از ديده به دامان دارم
آرزو در دلوجان بر لب و بيگانه ز خويش * حاصل اين است كه از گردش دوران دارم
دردم اين نيست كه عمرم همه با درد گذشت * زندگى مرگ بوَد بىتو ، غم آن دارم
اشك من شمع شبافروز من و شعلهء آه * چلچراغى كه به آتشكدهء جان دارم
گل چو روى تو بخنديد و بهار آمد و من * همچنان غنچه ز غم سربهگريبان دارم
همه از « حافظ » شيراز گرفته امروز * كه دلى روشن از اين طبع غزلخوان دارم
آفتاب غزل از طبع تو ز آن سر زد « مهر » * كه دل آيينهء خورشيد درخشان دارم
پرانديشه
تا بجويم كام دل را ، بر هزاران در زدم * اى بسا كز نامرادى دست غم بر سر زدم
تشنهء مهر و وفا بودم به دوران اميد * تا كه در ميخانهء عشق و جنون ساغر زدم
با مراد و نامرادى ساختم در كوى عشق * پشت پا بر ننگ و نام و سبحه و دفتر زدم
تا مى صافى صفا بخشيد بر جان دلم * از خودى خالى شدم ، دل بر ره ديگر زدم
برترى عزلتگزين را كى ميسّر شد از آن * با پَرِ انديشه بر پهناى عالم پر زدم