تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧
بىتو اى آرام جان ، يك‌لحظه آرامم نباشد * جز كه در پاى تو افتد ، دل تمنّايى ندارد بندبند از هم جدا سازند اگر ناى دلم را * جز نواى عشق و مستى هيچ آوايى ندارد با متاع جان به بازار محبّت رو ، كه عاشق * بهر جانان بهْ ز جان خويش كالايى ندارد ره به كوى او ندارد ، هركه ترسد از ملامت * در حريم عشق جا هر بىسروپايى ندارد كى هراسد مرد دريادل ز توفان حوادث ؟ * غرقهء بحر فنا از موج پروايى ندارد مىكشد ما را به‌سوى خويش با موج سرابى * ور نه اين صحرا براى ما تماشايى ندارد « مهر » را ماه تمامى دل ربود از دست ، ور نه * پرتو مهرى به دل از ماه سيمايى ندارد

نوروز بر مزار خواجه

تا دلى چون سر زلف تو پريشان دارم * آتش عشق تو را از تو چه پنهان دارم پيش رويت نكنم شكوه ز اندوه ، كه من * روز و شب خون دل از ديده به دامان دارم آرزو در دل‌وجان بر لب و بيگانه ز خويش * حاصل اين است كه از گردش دوران دارم دردم اين نيست كه عمرم همه با درد گذشت * زندگى مرگ بوَد بىتو ، غم آن دارم اشك من شمع شب‌افروز من و شعلهء آه * چلچراغى كه به آتشكدهء جان دارم گل چو روى تو بخنديد و بهار آمد و من * همچنان غنچه ز غم سربه‌گريبان دارم همه از « حافظ » شيراز گرفته امروز * كه دلى روشن از اين طبع غزلخوان دارم آفتاب غزل از طبع تو ز آن سر زد « مهر » * كه دل آيينهء خورشيد درخشان دارم

پرانديشه

تا بجويم كام دل را ، بر هزاران در زدم * اى بسا كز نامرادى دست غم بر سر زدم تشنهء مهر و وفا بودم به دوران اميد * تا كه در ميخانهء عشق و جنون ساغر زدم با مراد و نامرادى ساختم در كوى عشق * پشت پا بر ننگ و نام و سبحه و دفتر زدم تا مى صافى صفا بخشيد بر جان دلم * از خودى خالى شدم ، دل بر ره ديگر زدم برترى عزلت‌گزين را كى ميسّر شد از آن * با پَرِ انديشه بر پهناى عالم پر زدم