تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 246

مساهمون:

ص٢٤٦
لطف كلام بهره دارد .

غم فراق

نازك‌دليم و تلخى هجران چشيده‌ايم * بار غم فراق فراوان كشيده‌ايم ورد زبان ماست شب و روز نام دوست * وز غير دوست از همه عالم بريده‌ايم شوريده‌ايم و ره‌سپر راه اشتياق * اين است راه ما كه به رغبت گزيده‌ايم آسان ز دست داده دل استيم و سخت پاى * با نقد جان كرشمهء جانان خريده‌ايم فتواى شيخ چارهء مستى ما نكرد * ما پند پير ميكده با جان شنيده‌ايم رنگ ريا با خود نگرفتيم ، زاهدا ! * اين است سرّ آنكه به مقصد رسيده‌ايم يك‌لحظه ياد دوست ز خاطر نبرده‌ايم * تا بر حرير مهر و وفا آرميده‌ايم نبود عجب كه روز و شب از باده سرخوشيم * « ما در پياله عكس رخ يار ديده‌ايم » « 1 »

آشيان سوخته

هيچ جز آن‌همه ناله و فرياد كنم * خاطرى شاد ندارم كه دمى ياد كنم يا شكايت ز جفاكارى دلبر دارم * يا فغان از ستم و ناله ز بيداد كنم داد بر باد مرا ريشه ز بنياد و نداد * رخصتى تا كه به مهرى دل خود شاد كنم بر من از سختى دوران چه ستم‌ها كه نرفت * گفت‌وگويى چه ز عمر شده بر باد كنم هرچه بر عمر ز كف رفتهء خود مىنگرم * گاه در بندم و گه بيم ز صيّاد كنم آشيان سوخته و مرغك پرريخته‌ام * هوس بال‌وپر و خانهء آباد كنم تيشه بر ريشه‌ام ار مىخورد از جور زمان * ترك هستى و بقا را نه چه فرهاد كنم

بىپروا

مرغ جانم گر به‌جز كوى تو مأوايى ندارد * از ديار آشنايى خوب‌تر جايى ندارد
هامش
( 1 ) - اين مصراع از لسان الغيب حافظ شيرازى است .
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 246 | سيد محمد باقر برقعى