لطف كلام بهره دارد .
غم فراق
نازكدليم و تلخى هجران چشيدهايم * بار غم فراق فراوان كشيدهايم
ورد زبان ماست شب و روز نام دوست * وز غير دوست از همه عالم بريدهايم
شوريدهايم و رهسپر راه اشتياق * اين است راه ما كه به رغبت گزيدهايم
آسان ز دست داده دل استيم و سخت پاى * با نقد جان كرشمهء جانان خريدهايم
فتواى شيخ چارهء مستى ما نكرد * ما پند پير ميكده با جان شنيدهايم
رنگ ريا با خود نگرفتيم ، زاهدا ! * اين است سرّ آنكه به مقصد رسيدهايم
يكلحظه ياد دوست ز خاطر نبردهايم * تا بر حرير مهر و وفا آرميدهايم
نبود عجب كه روز و شب از باده سرخوشيم * « ما در پياله عكس رخ يار ديدهايم » « 1 »
آشيان سوخته
هيچ جز آنهمه ناله و فرياد كنم * خاطرى شاد ندارم كه دمى ياد كنم
يا شكايت ز جفاكارى دلبر دارم * يا فغان از ستم و ناله ز بيداد كنم
داد بر باد مرا ريشه ز بنياد و نداد * رخصتى تا كه به مهرى دل خود شاد كنم
بر من از سختى دوران چه ستمها كه نرفت * گفتوگويى چه ز عمر شده بر باد كنم
هرچه بر عمر ز كف رفتهء خود مىنگرم * گاه در بندم و گه بيم ز صيّاد كنم
آشيان سوخته و مرغك پرريختهام * هوس بالوپر و خانهء آباد كنم
تيشه بر ريشهام ار مىخورد از جور زمان * ترك هستى و بقا را نه چه فرهاد كنم
بىپروا
مرغ جانم گر بهجز كوى تو مأوايى ندارد * از ديار آشنايى خوبتر جايى ندارد
هامش
( 1 ) - اين مصراع از لسان الغيب حافظ شيرازى است .