تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤

باورت نيست !

ماييم و سرماى زمستان ، باورت نيست ؟ * با سفره‌هاى خالى از نان ، باورت نيست ؟ پاى برهنه ، دست خالى ، دل شكسته * عارى ز امّيديم و ايمان ، باورت نيست ؟ بر معجزه دلبسته ماندم بىتكاپو * در انتظار روز باران ، باورت نيست ؟ بيهوده مىگرديم دنبال محبّت * ديريست مانده زير پامان ، باورت نيست ؟ ما با گنه ناآشنا بوديم يك‌عمر * آلوده‌ايم اينك به عصيان ، باورت نيست ؟ ديگر عطش را آب نه ، خون مىنشاند * انسانيت مانده‌ست حيران ، باورت نيست ؟ ديريست كم گشته صفا و مهربانى * نيرنگ و غم گشته فراوان ، باورت نيست ؟ اينجا همان پس‌كوچهء خوب قديميست * ما گشته‌ايم از هم گريزان ، باورت نيست ؟ ما اشتباه خويش را جبران نكرديم * بوديم بااين‌كه پشيمان ، باورت نيست ؟ ديروز بوديم و بهاريم سبز و خرّم * امروز ماييم و زمستان ، باورت نيست ؟

اعتراف

زندگى ! دست از سرم بردار ، ديگر خسته‌ام * از تو و اين مردم نيرنگ باور خسته‌ام فصل قحط عاطفه ، آغاز فصل دشمنيست * ديگر از اين سينه‌هاى كينه‌پرور خسته‌ام زين دروغين خنده‌ها بر چهره‌هاى پرفريب * من دگر از خويش و از اين ديدهء تر خسته‌ام عصر قحط عشق با خوبى و پاكى عصر ماست * من ز عاشق‌ها و اين دل‌هاى بىدر خسته‌ام تير صيّادان ، شكسته مرغ دل را بال‌وپر * ديگر از پرواز بىحال كبوتر خسته‌ام من ز نقّاشى و موسيقى و از شعر و غزل * از هنر ، اين باغ پاييزى بىبر خسته‌ام بس گنهكاريد و ايمان را تظاهر مىكنيد * از شما هم مثل غم‌هاى مكرّر خسته‌ام مرده احساس و شكوفا گشته گل‌هاى حسد * من « منيرم » فاش مىگويم كه ديگر خسته‌ام