باورت نيست !
ماييم و سرماى زمستان ، باورت نيست ؟ * با سفرههاى خالى از نان ، باورت نيست ؟
پاى برهنه ، دست خالى ، دل شكسته * عارى ز امّيديم و ايمان ، باورت نيست ؟
بر معجزه دلبسته ماندم بىتكاپو * در انتظار روز باران ، باورت نيست ؟
بيهوده مىگرديم دنبال محبّت * ديريست مانده زير پامان ، باورت نيست ؟
ما با گنه ناآشنا بوديم يكعمر * آلودهايم اينك به عصيان ، باورت نيست ؟
ديگر عطش را آب نه ، خون مىنشاند * انسانيت ماندهست حيران ، باورت نيست ؟
ديريست كم گشته صفا و مهربانى * نيرنگ و غم گشته فراوان ، باورت نيست ؟
اينجا همان پسكوچهء خوب قديميست * ما گشتهايم از هم گريزان ، باورت نيست ؟
ما اشتباه خويش را جبران نكرديم * بوديم بااينكه پشيمان ، باورت نيست ؟
ديروز بوديم و بهاريم سبز و خرّم * امروز ماييم و زمستان ، باورت نيست ؟
اعتراف
زندگى ! دست از سرم بردار ، ديگر خستهام * از تو و اين مردم نيرنگ باور خستهام
فصل قحط عاطفه ، آغاز فصل دشمنيست * ديگر از اين سينههاى كينهپرور خستهام
زين دروغين خندهها بر چهرههاى پرفريب * من دگر از خويش و از اين ديدهء تر خستهام
عصر قحط عشق با خوبى و پاكى عصر ماست * من ز عاشقها و اين دلهاى بىدر خستهام
تير صيّادان ، شكسته مرغ دل را بالوپر * ديگر از پرواز بىحال كبوتر خستهام
من ز نقّاشى و موسيقى و از شعر و غزل * از هنر ، اين باغ پاييزى بىبر خستهام
بس گنهكاريد و ايمان را تظاهر مىكنيد * از شما هم مثل غمهاى مكرّر خستهام
مرده احساس و شكوفا گشته گلهاى حسد * من « منيرم » فاش مىگويم كه ديگر خستهام