تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
منم عاصىترين عاصى ، منم شيداترين شيدا * ز كف رفته‌ست ايمانم ، به حال خود گذاريدم « منيره » بودم ، امّا سرد و تاريك و سيه گشتم * خودم هم مات و حيرانم ، به حال خود گذاريدم

زاغ

تنهاترين پرندهء چشم انتظار ، زاغ ! * بىكس‌ترين پرندهء دل بىقرار ، زاغ ! سر كن براى حال دل من ترانه‌اى * من مثل تو غمينم و چشم انتظار ، زاغ ! اى سادهء صميمىِ بىقهر و مهربان * روشندل غمين سيه‌روزگار ، زاغ ! دست قضا بهار تو را هم ربوده است * چون من به بخت خويش شدى سوگوار ، زاغ ! نفرين به سرنوشت تو و سرنوشت من * اى خستهء شكسته‌دل ، اى غمگسار ، زاغ ! اين رسم زندگىست كه تبعيض قايل است * فرق از چه روست بين تو و كبك و سار ؟ زاغ ! روزى كه ميهمانى گل باشد و نسيم * در سايه‌سار ياس سهيم است خار ، زاغ ! آن روز فصل رويش و فصل شكفتن است * سبز است آن زمانه خزان چون بهار ، زاغ ! آن روز سينه‌ها همه چون سينهء « منير » * خالى ز كينه ، پاك‌تر از چشمه‌سار ، زاغ !

شب و فرياد

ديشب كسى در كوچه‌ها فرياد مىزد * بغضى شكسته در گلو را داد مىزد ديشب كسى در كوچه از بىرحمى سنگ * آهِ دلِ آيينه را فرياد مىزد بيدى كه سيلى خورده بود از باد يك‌عمر * با دست خود سيلى به گوش باد مىزد مردى براى رويش يك‌دانه گندم * آهنگ زيباى « مبارك باد » مىزد داسى ز جنس عاطفه در بيشهء دل * هرزه گياه كينه از بنياد مىزد دستان لرزان زمستان ديدهء عشق * مهر وفا را پاى هر ميعاد مىزد وجدان در خوابت « منيره » هيچ پرسيد * ديشب كسى در كوچه‌ها فرياد مىزد ؟ !