منم عاصىترين عاصى ، منم شيداترين شيدا * ز كف رفتهست ايمانم ، به حال خود گذاريدم
« منيره » بودم ، امّا سرد و تاريك و سيه گشتم * خودم هم مات و حيرانم ، به حال خود گذاريدم
زاغ
تنهاترين پرندهء چشم انتظار ، زاغ ! * بىكسترين پرندهء دل بىقرار ، زاغ !
سر كن براى حال دل من ترانهاى * من مثل تو غمينم و چشم انتظار ، زاغ !
اى سادهء صميمىِ بىقهر و مهربان * روشندل غمين سيهروزگار ، زاغ !
دست قضا بهار تو را هم ربوده است * چون من به بخت خويش شدى سوگوار ، زاغ !
نفرين به سرنوشت تو و سرنوشت من * اى خستهء شكستهدل ، اى غمگسار ، زاغ !
اين رسم زندگىست كه تبعيض قايل است * فرق از چه روست بين تو و كبك و سار ؟ زاغ !
روزى كه ميهمانى گل باشد و نسيم * در سايهسار ياس سهيم است خار ، زاغ !
آن روز فصل رويش و فصل شكفتن است * سبز است آن زمانه خزان چون بهار ، زاغ !
آن روز سينهها همه چون سينهء « منير » * خالى ز كينه ، پاكتر از چشمهسار ، زاغ !
شب و فرياد
ديشب كسى در كوچهها فرياد مىزد * بغضى شكسته در گلو را داد مىزد
ديشب كسى در كوچه از بىرحمى سنگ * آهِ دلِ آيينه را فرياد مىزد
بيدى كه سيلى خورده بود از باد يكعمر * با دست خود سيلى به گوش باد مىزد
مردى براى رويش يكدانه گندم * آهنگ زيباى « مبارك باد » مىزد
داسى ز جنس عاطفه در بيشهء دل * هرزه گياه كينه از بنياد مىزد
دستان لرزان زمستان ديدهء عشق * مهر وفا را پاى هر ميعاد مىزد
وجدان در خوابت « منيره » هيچ پرسيد * ديشب كسى در كوچهها فرياد مىزد ؟ !