دل ، جام شراب است و خودم لولى و خمّار * داد دلم از ساغر و پيمانه گرفتم
چون شمع شدم تا بگذارم به ره عشق * اين شيوهء مردانه ، ز پروانه گرفتم
بس واله و شيدا شدم آن دم كه يكى جام * در بزم صفا ، از بت جانانه گرفتم
ديوانه منم ، من كه به جاى دل سرمست * يكعمر رهِ مردم فرزانه گرفتم
از درگه خود باز مرانم به تغيّر * آنم كه سر كوى تو كاشانه گرفتم
از ماه « منيرى » كه نموده به خلايق * با روى تو ، رخساره ز بيگانه گرفتم
مولاى درويشان
مىسرايم شعر ترا ز عمق تنهاى وجود * لرزه مىافتد به جانم گاه شبهاى سجود
مىزنم دم از على مولاى درويشان كه من * ماندهام مبهوت و حيران پشت درهاى ورود
ترانهساز
امشب دلم گرفته و خوابم نمىبرد * بر موج غم اسيرم و آبم نمىبرد
بيدار مىنشينم و سازم ترانهاى * شعرى كه سوى مستى نابم نمىبرد
حريربافى
دل را ز ره سجود صافى كردم * با روزهء خود حريربافى كردم
در شعر و سخن عشق خدا را همه دم * آميخته با حُسنِ قوافى كردم
تقديم به پيشگاه فاطمهء زهرا عليها السّلام « مهربان بانوى آب »
نازنين خاتونِ من بانوىِ آب * روح مىبخشى مرا چون آفتاب
ماه و خورشيد زمينِ من توئى * نوربخشِ نازنينِ من توئى
هستىِ روحانىِ من از تو است * مستىِ عرفانى من از تو است
اسوهء صبر و شكيبائى توئى * معنى زيباى زيبائى توئى