تقويم
فرياد ! ز فرياد ، كه فريادرسى نيست * در عالمِ حيرت همه مشغول و كسى نيست
پيچيده به انگشتِ وفا زمزمهء عشق * در منقبت از حُسن تو گفتن هوسى نيست
پابستهء رنجيم و در اين حرمتِ خاموش * لببستهء درديم و ره پيش و پسى نيست
زندانى عريانى بختم شده هرچند * سررشته ز كف رفته و در ، دسترسى نيست
كفّارهء مىخوارگىام خالِ تو بوسيد * رسوايى اين شيوه ز بانگِ جرسى نيست
در باغِ دل خصم دغل ، خار و خسى هست * در بيشهء انديشهء ما خار و خسى نيست
در چشم دل شب كه حيا نيست ، مجوييد * انديشهء صبحى كه هوايش نفسى نيست
از خجلتِ آن دفتر تقويم كه بستيم * هشدار به ذهن دل غم جز تو كسى نيست
پروردهء دامان غروريم و از آن روى * در چشم دل ما نگهِ ملتمسى نيست
ديروز سخن گفته و امروز نگوييم * اين سكّه ضريبِ ظفرِ هر عسسى نيست
از شامگه دشت خزان ، صبح بهارت * « منصور » تو بيند همهشب باز بسى نيست
مطلب همه شهلايى چشمان تو باشد * اى سبز ! گرفتار تو بودن قفسى نيست
فريادِ سياهيست بر اين موى سپيدم * افسوس ! در اين سلسله فريادرسى نيست
چگونه ؟ چون برايت گريه مىكرد ؟
به چشم علقمه خواندى سرودى * فرات خشم را خونين درودى
ز اشك آهوان پرسيدى و گفت : * كه هم دريادل و لبتشنه بودى
*
فرات غم به پايت گريه مىكرد * به دشت نينوايت گريه مىكرد
چه گويم علقمه با مشك خالى * چگونه ؟ چون برايت گريه مىكرد
*
عطش بود و لب خشكيدهء تو * علمدار به خونغلتيدهء تو
دو بازوى ابو فاضل قلم گشت * فرازش ، آن دل غمديدهء تو