پويا ، شاعر گرانمايه ديگر كرمانشاهى ، دربارهء او مىگويد : « جاى خوشحالى است كه رضاوندى دربهدر دنبال شفافيّت واژهء ابريشم كلام ، هواى تازهء شعر به هر سو سر مىكشد و خوب و دقيق ، مثل يك عكّاس ماهر ، تصاويرى هنرى را براى قالب و فرم شعرش شكار مىكند . از كهنه بودن شعر ، شعرى كه به امروز تعلّق ندارد ، بيزار است . »
تفسير
من به عشق تو ، چو پروانهء پر سوختهام * شمع خود سوزم و از شوق تو افروختهام
درس اين گريه و خنديدن و بىخويشتنى * از دبستان غم عشق تو آموختهام
اينكه ثبت است به ديوان دلم آيت لطف * همه از واژهء تفسير تو اندوختهام
تا ندانند حريفان دورو ، نام تو را * پيش اين هرزهسرايان لب خود دوختهام
بر فراز غم عشق تو ، به دارم زدهاند * همچو « منصور » من از سوز دل افروختهام
راز و نياز
تا سحرگاه كه بشكفت گل از شاخهء راز * شب و بيدارى و غم خاطره و سوز و گداز
ريزش اشك به داغى چكد از حلقهء چشم * دُرّ و آويزه ، برآويخته بر شاخهء ناز
تا كه آسوده شوم از غم اين دير كهن * با مى امشب بنشينم به پى راز و نياز
شب تلخى بنشينم به پى خندهء صبح * بر لبان دل من حلقه زند شور نماز
باز بگشاى تو اين پنجره را ، تا بينى * ره بيراههء شب با همهء شيب و فراز
عاقبت راه نبرديم به جايى و هنوز * بار سنگين غم و راه بسى دور و دراز
اين همه درد و تألّم خوش و ناخوش بينى * باشد از كجروى اين فلك شعبدهباز
سجدهء عجز به درگاه تو داريم و كنون * ما در اين دايره سرگشته و تو بندهنواز
ما چو « منصور » كه دلباختهء ساز توييم * گوش دل را بنهاديم بر اين نغمهء ساز