به ظاهر آشنايى گرم جوش است * ولى كيفيّتى بيگانه دارد
*
شبم غمگين و چشمم اشكباره * چو شبهاى دگر ، دل بىقراره
اجاق سينهام از آتش عشق * به يُمن آرزوها ، پرشراره
*
تو چو گلهاى زيباى بهارى * به پاكى پاكتر از چشمهسارى
كوير هستىام سرسبز گردد * چنان باران ، اگر بر من ببارى
سفينهء نجات
سرچشمهء زمزم و حيات است حُسين * سرجوش خُم عشق و ثبات است حُسين
در روز جزاء و عرصهء رستاخيز * حقّا ، كه سفينة النّجاة است حُسين
تحقير گريه مىكند
چگونه نام تو را در قفس انكار كنم ؟ * آنچنان مىسوزم
كه تو : * گريستى به وقت رفتنت
باران * رگبار اشك بود به دامان چهرهات
و در بارورى كلامت * اصالتى
در ژرفناى شرم و نگاه * عطش
آهنگ نبض شهوت بود به مرزى بىقانون