شنگرف
شانههاى باور شب ، خستهاند * چشم شنگرف سحر را بستهاند
شاهد تمثيل بغضم ، در گلو * قبض و بسط لحظههاى خستهاند
در خموشآباد شببيدار من * كولهبار گريه را بگسستهاند
هم ، به شهر ظلمتآباد غمم * شب ، عبور نالهها پيوستهاند
قطرههاى اشك غم در چشم من * معنى آيينه را بشكستهاند
ذهن « منصور » و زبان شعر او * نغز بر كلك سخن بنشستهاند
گلايه
فراق و رنج هجرانت كشيدم * شدم رسوا و سودايت نديدم
رهآورد نگاه باغ سبزت * سفر آغاز موهاى سپيدم
و شب در كوچهء مهتابى عشق * مسير لحظههاى هر نويدم
زمانى تكيهگاهت شانهام بود * حضورت جارى صبح اميدم
اگر گيسوى شب را شانه كردى * حرير بوسه از هر شانه چيدم
نگاهت جان دهد آيينهها را * به هرآيينه تصويرت كشيدم
غمم از غربت تلخ جداييست * كه زهرش را ز جام دل چشيدم
ز فصل شرط آيينه گذشتى * رهايم كردى و گفتى : نديدم
بسى شب با خيالت گريه كردم * ملامت از فضاى شب شنيدم
در اين وحشتسراى شهر آهن * فروزان آتشى در سينه ديدم
نفس از غنچهء عطر سحرگاه * به فصل حوصله از جان خريدم
فروغ ناز چشمان تو مىگفت : * دل از « منصور » ديوانه بريدم
به ياد چشم شهلايت گل انداخت * غزلهاى تر و شعر سپيدم