تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
دوستان را جان به لب آمد شها از انتظار * كى نمايان آن رخ همچون مه تابان شود منهدم گرديده دين حق ز جور ناكسان * تا به كى دارى روا عالم پر از عصيان شود اى ولى عصر يكدم كن نظر در كربلا * بين حسينت غرقه خون از خنجر و پيكان شود قامت رعنا جوانانش شده صد چاك‌چاك * از غم مرگ برادر خسته و نالان شود اهل بيتش را نظر كن جملگى با حال زار * رو سوى شام بلا با ناقهء عريان شود عابد بيمار بين بر اشتران بىجهاز * غل به گردن دست و پا زنجير بىدينان شود رأس شاه تشنه‌لب نزد يزيد بىحيا * بين كه در طشت طلا در خواندن قرآن شود از جفا چوب خزيران بر لب‌ودندان شاه * پيش چشم خواهرش آن زينب نالان شود « منزوى » زين قصّهء پرشور و شيون درگذر * مصطفى چون زين مصيبت خسته و حيران شود

يا رب

يا رب رخ زرد و دل آگاهم ده * از لطف ، نشان راه خود از چاهم ده بر منم منگر بر كرم خويش نگر * در بزم مقرّبان خود را هم ده