دوستان را جان به لب آمد شها از انتظار * كى نمايان آن رخ همچون مه تابان شود
منهدم گرديده دين حق ز جور ناكسان * تا به كى دارى روا عالم پر از عصيان شود
اى ولى عصر يكدم كن نظر در كربلا * بين حسينت غرقه خون از خنجر و پيكان شود
قامت رعنا جوانانش شده صد چاكچاك * از غم مرگ برادر خسته و نالان شود
اهل بيتش را نظر كن جملگى با حال زار * رو سوى شام بلا با ناقهء عريان شود
عابد بيمار بين بر اشتران بىجهاز * غل به گردن دست و پا زنجير بىدينان شود
رأس شاه تشنهلب نزد يزيد بىحيا * بين كه در طشت طلا در خواندن قرآن شود
از جفا چوب خزيران بر لبودندان شاه * پيش چشم خواهرش آن زينب نالان شود
« منزوى » زين قصّهء پرشور و شيون درگذر * مصطفى چون زين مصيبت خسته و حيران شود
يا رب
يا رب رخ زرد و دل آگاهم ده * از لطف ، نشان راه خود از چاهم ده
بر منم منگر بر كرم خويش نگر * در بزم مقرّبان خود را هم ده