تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
برداشت مشت خاكى و بوئيد و بر دلش * او داند و خداى كز آن بو چها رسيد دانست كان بلى كه به روز الست گفت * امروز نوبت عمل آن بلا رسيد فرمود بارها بگشائيد ز اشتران * در اين زمان خيال مرا انتها رسيد اينجا محل ريختن خون پاك ماست * وقت اسيرى حرم مصطفى رسيد ايام عزّت و شرف ظاهرى گذشت * هنگام محنت و غم آل عبا رسيد كرد او نظر به روى جوانان پس بديد * آن گردِ غربتى كه بر آن روىها رسيد گفت اى خدا مقابل چشم تو مىشود * اين ظلم و اين ستم كه ز قوم دغا رسيد ما اهل بيت و عترت پيغمبر توايم * يا رب نگر چها كه ز امت به ما رسيد خاموش « منزوى » و ميفروز بيش از اين * آن آتشى كه شعلهء او بر سما رسيد

گريهء بىشيون

شمع اين مسأله را بر همگى روشن كرد * كه توان تا به سحر گريهء بىشيون كرد به سر تربت زهرا على از سوز جگر * گريه‌ها در دل شب بىخبر از دشمن كرد داغ پيغمبر و زهرا و همان طفل شهيد * حزن عالم همه در قلب على مسكن كرد غم آن پهلوى بشكسته و بازوى كبود * رخ نيلى همه در مزرع دل خرمن كرد تنگ شد سينهء بىكينهء آن شاه چنان * كآرزوى سفر جان ز ديار تن كرد گفت اى كاش كه جان از بدن آيد بيرون * هجر تو گلشن عالم به على گلخن كرد خير بعد از تو به دنيا نبود ترسم از آن * كه كشد طول قضائى كه خدا بر من كرد شعله زد درد چنان از دل آن دريادل * كه ز سوز غمش عالم همه تردامن كرد « منزوى » گريهء بىشيون آن شمع وجود * چه اثر داشت كه آفاق پر از شيون كرد

غم حسين عليه السّلام

شد وقت آنكه در غم شه نوحه سر كنم * از سوز آه خويش جهان پرشرر كنم چون شاه ديد پيكر عبّاس روى خاك * گفت اى خدا چه چاره از اين غم دگر كنم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 157 | سيد محمد باقر برقعى