برداشت مشت خاكى و بوئيد و بر دلش * او داند و خداى كز آن بو چها رسيد
دانست كان بلى كه به روز الست گفت * امروز نوبت عمل آن بلا رسيد
فرمود بارها بگشائيد ز اشتران * در اين زمان خيال مرا انتها رسيد
اينجا محل ريختن خون پاك ماست * وقت اسيرى حرم مصطفى رسيد
ايام عزّت و شرف ظاهرى گذشت * هنگام محنت و غم آل عبا رسيد
كرد او نظر به روى جوانان پس بديد * آن گردِ غربتى كه بر آن روىها رسيد
گفت اى خدا مقابل چشم تو مىشود * اين ظلم و اين ستم كه ز قوم دغا رسيد
ما اهل بيت و عترت پيغمبر توايم * يا رب نگر چها كه ز امت به ما رسيد
خاموش « منزوى » و ميفروز بيش از اين * آن آتشى كه شعلهء او بر سما رسيد
گريهء بىشيون
شمع اين مسأله را بر همگى روشن كرد * كه توان تا به سحر گريهء بىشيون كرد
به سر تربت زهرا على از سوز جگر * گريهها در دل شب بىخبر از دشمن كرد
داغ پيغمبر و زهرا و همان طفل شهيد * حزن عالم همه در قلب على مسكن كرد
غم آن پهلوى بشكسته و بازوى كبود * رخ نيلى همه در مزرع دل خرمن كرد
تنگ شد سينهء بىكينهء آن شاه چنان * كآرزوى سفر جان ز ديار تن كرد
گفت اى كاش كه جان از بدن آيد بيرون * هجر تو گلشن عالم به على گلخن كرد
خير بعد از تو به دنيا نبود ترسم از آن * كه كشد طول قضائى كه خدا بر من كرد
شعله زد درد چنان از دل آن دريادل * كه ز سوز غمش عالم همه تردامن كرد
« منزوى » گريهء بىشيون آن شمع وجود * چه اثر داشت كه آفاق پر از شيون كرد
غم حسين عليه السّلام
شد وقت آنكه در غم شه نوحه سر كنم * از سوز آه خويش جهان پرشرر كنم
چون شاه ديد پيكر عبّاس روى خاك * گفت اى خدا چه چاره از اين غم دگر كنم