تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
من يك‌تن غريبم و دشمن ز حد فزون * آخر چه چاره با سپه بدسير كنم از ناله ، اى برادر با جان برابرم * ساكت چگونه خواهر خونين‌جگر كنم تو بال‌وپر ز تير برآورده‌اى برون * بىتو چه حيله‌اى من بىبال‌وپر كنم باشد كينه تشنه و در انتظار آب * چون رو كنم به خيمه و او را خبر كنم خوش گفت آنكه گفت چنين با زبان حال * آن را بگويم و غم دل تازه‌تر كنم از من دو دست بر كمر و از تو بر زمين * دست دگر كجاست كه خاكى به سر كنم بس كن تو « منزوى » كه دگر نيست طاقتى * خوش آنكه زين معامله صرف‌نظر كنم

دادخواهى

اى دست ما و دامنت اى دست كردگار * دستى به دادخواهى ما ز آستين برآر در انتقام خون شهيدان كربلا * چشم اميد ما نبود جز به ذو الفقار وز موج خون او بنگر فوج كوفيان * نعل ستورشان همه شد لعل آبدار جز موى دختران تو بر نعش كشتگان * بر روى لاله‌زار كه ديده بنفشه‌زار جمله سوار ناقهء عريان به حيرتم * كز بختيان چرخ چرا نگسلد مهار آن يك شكسته خار اسيريش در جگر * و آن يك نشسته گرد يتيمش بر عزار

در مدح على عليه السّلام

هر لحظه كند جلوهء ديگر رخ دلدار * پيداست ولى كو به جهان ديده ديدار تا سرمهء وحدت نكشى بر بصر خويش * بىپرده تجلّى نكند از در و ديوار تا نار محبّت ز دلت شعله نگيرد * كى سوخته گردد حُجُب ظلمت و انوار ز آئينهء دل تا نبرى زنگ دوئى را * كى مىشود آن قابل عكس رخ دلدار اين ما و منى را ز سر خويش بدر كن * كاين ما و منى نيست بجز بيهده پندار فردا كه شود كشف حقيقت ، تو بمانى * با دست تهى ، ديدهء اعمى ، دل افكار تا با خودى ، از حق خبرت هيچ نباشد * ز اين روست كه حيرانى ، در وادى انكار