من يكتن غريبم و دشمن ز حد فزون * آخر چه چاره با سپه بدسير كنم
از ناله ، اى برادر با جان برابرم * ساكت چگونه خواهر خونينجگر كنم
تو بالوپر ز تير برآوردهاى برون * بىتو چه حيلهاى من بىبالوپر كنم
باشد كينه تشنه و در انتظار آب * چون رو كنم به خيمه و او را خبر كنم
خوش گفت آنكه گفت چنين با زبان حال * آن را بگويم و غم دل تازهتر كنم
از من دو دست بر كمر و از تو بر زمين * دست دگر كجاست كه خاكى به سر كنم
بس كن تو « منزوى » كه دگر نيست طاقتى * خوش آنكه زين معامله صرفنظر كنم
دادخواهى
اى دست ما و دامنت اى دست كردگار * دستى به دادخواهى ما ز آستين برآر
در انتقام خون شهيدان كربلا * چشم اميد ما نبود جز به ذو الفقار
وز موج خون او بنگر فوج كوفيان * نعل ستورشان همه شد لعل آبدار
جز موى دختران تو بر نعش كشتگان * بر روى لالهزار كه ديده بنفشهزار
جمله سوار ناقهء عريان به حيرتم * كز بختيان چرخ چرا نگسلد مهار
آن يك شكسته خار اسيريش در جگر * و آن يك نشسته گرد يتيمش بر عزار
در مدح على عليه السّلام
هر لحظه كند جلوهء ديگر رخ دلدار * پيداست ولى كو به جهان ديده ديدار
تا سرمهء وحدت نكشى بر بصر خويش * بىپرده تجلّى نكند از در و ديوار
تا نار محبّت ز دلت شعله نگيرد * كى سوخته گردد حُجُب ظلمت و انوار
ز آئينهء دل تا نبرى زنگ دوئى را * كى مىشود آن قابل عكس رخ دلدار
اين ما و منى را ز سر خويش بدر كن * كاين ما و منى نيست بجز بيهده پندار
فردا كه شود كشف حقيقت ، تو بمانى * با دست تهى ، ديدهء اعمى ، دل افكار
تا با خودى ، از حق خبرت هيچ نباشد * ز اين روست كه حيرانى ، در وادى انكار