گمگشته
بين ابيات رجز مثل هجايى گم شدم * ابتداى درّهى بىانتهايى گم شدم
كولهبار غم چه سنگين است و آوايم حزين * مثل نى در كُنج نيزار جدايى گم شدم
كورهراه زندگى بازار عارى از وفا * در تب سرد حزين بىوفايى گم شدم
از ده خلوت بريدم تا به اين شهر آمدم * كز شلوغى كوچهى ناآشنايى گم شدم
چون سبوى خستهاى از دست پير تشنهاى * خارهى سختى فتادم در صدايى گم شدم
مبتلاى واژههاى سرد و زردم گر شبى * با دوبيتىهاى دل در بىدوايى گم شدم
سينهام گرم است و رنگم سرخ و شعرم داغ داغ * در پى نان ، در تنور نانوايى گم شدم
خوشهچين خلوت تنهايى خويشم ولى * مثل درويش گدايى ، در گدايى گم شدم
سربهمُهر غصّههايم مىنهم هر روز و شب * در قنوت و سجده و حمد و ثنايى گم شدم
كس نينديشد دمى از بهر پيدا كردنم * لحظهى زاد و ولد در بىنوايى گم شدم
مىشود ، ولى
مىشود ساده از اين خانه سفر كرد ، ولى * به سحر يا شبى از كوچه گذر كرد ، ولى
مىشود چلچلهاى گشت و سَرِ دار بلوط * از بلندا به تهِ درّه نظر كرد ، ولى
مىشود لحظهاى دلتنگى و دلواپسىات * فارغ از سينه و دل فكر دگر كرد ، ولى
مىشود با دل عاشق به هواى رُخ يار * مست و دلداده شبى عزم سفر كرد ، ولى
مىشود در هوس وصلت ناهيد شكفت * از زمين كنده و كوچى به قمر كرد ، ولى
مىشود در هدف تير كمانگيرى ماند * قيد جان را زده و سينه سپر كرد ، ولى
مىشود حينِ قمارى و خمارِ تبِ عشق * نَرد دل باخت و يك سينه ضرر كرد ، ولى
به گمانم بتوانى كه دلت دريايى * مىشود با دل ديوانه خطر كرد ، ولى