تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢

همزاد

روزگاريست كه از قيد غم آزاد شدم * دل به يار دگرى بستم و دلشاد شدم با پرستوى دلم روز و شب اندر پى تو * از سبكبالى خود هم‌سفر باد شدم تيشه در دست و به كوى دگرى سرگردان * دم شيرين زدم و در تب فرهاد شدم سرم از كار دلم نى كه شكايت دارد * گر قلم بردم و در بارگه داد شدم خرّم از طبع خود و كار دل بيمارم * از خرابى دلم اين همه آباد شدم سيلى از كوى طرب آمد و شب‌هنگامى * دل من برده و خود كَنده ز بنياد شدم رَستم از كوى دوبيتى ، غزل عرفانى شد * با دم مثنوى معنوى همزاد شدم

پنجره رو به خدا

دل من پنجره‌اش ، رو به خدا واكرده * غير از اين پنجره هر پنجره حاشا كرده دل من گرم‌تر از گرم ، شبى مهتابى * با سپيده سفرى در شب يلدا كرده دل من با من دلداده غريب است غريب * دلبرش را شب آدينه تماشا كرده دل سودازده كاو طعنه به دريا مىزد * سر به ساحل زد و خود در دل مه جا كرده آن غروبى كه نفس تنگ شد اندر قفسم * با دم تازه‌ترش كار مسيحا كرده خود ندانم دل تنگم به چه كس عاشق گشت * كه چنين بهر سفر خويش مهيّا كرده اى دل اى دل نفست گرم و دمت آبى باد * ربّ تو روح تو را عاشق يكتا كرده

گفتمت ، گفتى نه

گفتمت در تب ديدار توام گفتى نه * سرخوش از باده‌ى اسرار توام گفتى نه گفتمت گر ز شبيخون خزان بيمم نيست * ايمن از سبزىِ رخسار توام گفتى نه گفتمت گر نتوانم بر گل بنشينم * روز و شب در پى ديوار توام گفتى نه گفتمت ضجّه‌ى دل را نشنيدى كه بگفت * عندليب گل رخسار توام گفتى نه گفتمت گر ز خود و دار فنا دل كندم * عاشق در طلب دار توام گفتى نه