همزاد
روزگاريست كه از قيد غم آزاد شدم * دل به يار دگرى بستم و دلشاد شدم
با پرستوى دلم روز و شب اندر پى تو * از سبكبالى خود همسفر باد شدم
تيشه در دست و به كوى دگرى سرگردان * دم شيرين زدم و در تب فرهاد شدم
سرم از كار دلم نى كه شكايت دارد * گر قلم بردم و در بارگه داد شدم
خرّم از طبع خود و كار دل بيمارم * از خرابى دلم اين همه آباد شدم
سيلى از كوى طرب آمد و شبهنگامى * دل من برده و خود كَنده ز بنياد شدم
رَستم از كوى دوبيتى ، غزل عرفانى شد * با دم مثنوى معنوى همزاد شدم
پنجره رو به خدا
دل من پنجرهاش ، رو به خدا واكرده * غير از اين پنجره هر پنجره حاشا كرده
دل من گرمتر از گرم ، شبى مهتابى * با سپيده سفرى در شب يلدا كرده
دل من با من دلداده غريب است غريب * دلبرش را شب آدينه تماشا كرده
دل سودازده كاو طعنه به دريا مىزد * سر به ساحل زد و خود در دل مه جا كرده
آن غروبى كه نفس تنگ شد اندر قفسم * با دم تازهترش كار مسيحا كرده
خود ندانم دل تنگم به چه كس عاشق گشت * كه چنين بهر سفر خويش مهيّا كرده
اى دل اى دل نفست گرم و دمت آبى باد * ربّ تو روح تو را عاشق يكتا كرده
گفتمت ، گفتى نه
گفتمت در تب ديدار توام گفتى نه * سرخوش از بادهى اسرار توام گفتى نه
گفتمت گر ز شبيخون خزان بيمم نيست * ايمن از سبزىِ رخسار توام گفتى نه
گفتمت گر نتوانم بر گل بنشينم * روز و شب در پى ديوار توام گفتى نه
گفتمت ضجّهى دل را نشنيدى كه بگفت * عندليب گل رخسار توام گفتى نه
گفتمت گر ز خود و دار فنا دل كندم * عاشق در طلب دار توام گفتى نه