نفس بهار
چون با نفست بهار مىآميزد * گُل گُل ، ز طنين سخنت مىريزد
مىدانم اگر صبح برد نام تو را * خورشيد به احترام برمىخيزد !
چهرهء تو
از مهر رخ تو ، گل ، پر از خنده شدهست * از قامت تو سرو ، سرافكنده شدهست
ازبسكه رخ تو روشن و نورانيست * خورشيد ز چهرهء تو شرمنده شدهست
ياد مادرم بوى سيب سرخ
دستهاى تو چه خسته است ! * چهرهات
مثل عكس كهنهاى شكسته است * دستهاى تو مرا به باغ نور مىبرد
دستهاى تو را به شهر قصّههاى دور مىبرد * عطر دستهاى خويش را به من ببخش
مهربانىات هنوز ، * بوى سيب سرخ مىدهد .
سلام
سلام من * به غنچهاى كه صبحدم
به خنده باز مىشود . * سلام من
به آن كبوتر سپيد شادمان * كه در سپيده با نسيم
ترانهساز مىشود .