صبح و گنجشك و گلهاى قالى
با هياهوى پرواز گنجشك * ريخت در خانه آواز گنجشك
چشمهايم شد از خواب خالى * پر شد از بوى گلهاى قالى
صبح شد ، بازهم مثل هميشه * نور جارى شد از چشم شيشه
مادرم چشم واكرد و خنديد * بوى سجّاده در خانه پيچيد
« تقتق ! » آهنگ در گفت با ما * « خسته از كار برگشته بابا »
سايهها
صبح با آواز گرم آفتاب * سايهها سر مىرسند از كوچهها
سايههاى سربهزير و سربهراه * سايههاى ساده و بىادّعا
*
كوچهها پر مىشود از جنبوجوش * جنبوجوش و بىصداى سايهها
مىگذارد پاى خود را باشتاب * هركسى بر جاى پاىِ سايهها
*
سايهها با خويش ما را مىبرند * تا طلوع اوّلين لبخند ماه
تا غروب يك جهان زرد و سپيد * تا غروب يك جهان سرخ و سياه
*
سايهها از يك نژاد ديگرند * يك نژاد خاكى و يكرنگ و خوب
مىرسند از راه پيش از هر طلوع * مىروند آرام بعد از هر غروب
*
كاشكى ما نيز باهم مهربان * مثل اين همسايههامان مىشديم
در جهانى خالى از نيرنگ و رنگ * همنژاد سايههامان مىشديم