پشت يك لبخند « 1 »
آفتاب امروز غوغا مىكند * آتشى در كوچه بر پا مىكند
مادرم مىآيد و از لاى در * بازى ما را تماشا مىكند
خوب مىدانم ، مرا مىخواهد او * چونكه هى اين پا و آن پا مىكند
باز شيطان مىرسد ، با شيطنت * توى گوشم ، نرم ، نجوا مىكند
مىروم يك گوشهء دنج و مرا * هركه در كوچهست ، حاشا مىكند
از ته دل خندهاى سر مىدهم * خندهام مشت مرا وا مىكند
عاقبت مادر ، مرا در كُنج در * پشت يك لبخند ، پيدا مىكند
با نگاه مهربانش ، بازهم * مهر خود را در دلم جا مىكند
چشمهاى او براى عشق را * با زبانى ساده ، معنا مىكند . . .
براى خستگىهاى پدرم
باز امشب ، مثل هر شب ، انتظار * تا برويى در دل ما چون بهار
تا بيايى ، باغ قالى بشكفد * باز گلهاى خيالى بشكفد
خانه از چشمت چراغان مىشود * شب سراسر نورباران مىشود
خواب از چشمان خواهر مىپَرد * خستگى از دست مادر مىپرد
بازهم گل مىكند لبخندها * پرسوجوها ، گفتوگوها ، پندها
بازهم از هر درى صحبت كنى * خستگى را بين ما قسمت كنى
هرچه در اين خانه پيش روى ماست * قسمتى از خستگىهاى شماست
دانهدانه خستگىهاى تو را * ريختم در قلّك خود ، روزها
قلّكم از خستگىهايت پر است * كاش مىشد زودتر آن را شكست
هامش
( 1 ) - پشت لبخندى پنهان ، هر چيز . ( سهراب سپهرى )