پشت اين پنجره پيداست كسى * توى آيينهء رود
دارد او مىشويد * اسب زيبايش را
در دل آبى و بىكينهء رود
*
بايد اين پنجره را باز كنم * پشت اين پنجرهء بسته و سرد
پيچكى مىخندد * با لباسى از تور
پاى ديوار بلندى از باغ * قاصدك مىرقصد
*
پشت اين پنجره دنيايى هست * بايد آنجا باشم
ذهن خود را بايد * پر از آواز كنم
دستها را بايد * پَرِ پرواز كنم
بايد اين پنجره را باز كنم .