خنده مىزند
دلبر به عشوه بر رخ ما خنده مىزند * چونان كه مه به روى سما خنده مىزند
آنجا دلم اسير وفا شد كه در خفا * بر روى گل نسيم صبا خنده مىزند
در كوچه باغ خاطر من مخمل لبت * هر شب به ياد خاطرهها خنده مىزند
در جلوه شباب رُخت در طلوع عشق * همچون سحر به وقت دعا خنده مىزند
تقوا مده ز دست ، كه در نظم زندگى * بر روى خضر آب بقا خنده مىزند
هُش باش ! اگر به سنگ جفا بشكنى دلى * بر آن دلشكسته خدا خنده مىزند
اى دل بپوش ديده ز دنيا ، كه محتسب * همچون علىّ به دار فنا خنده مىزند
شام زفاف و عالم ديوانگى يكيست * نوبخت ز آن سبب به قضا خنده مىزند
گاهى شكاف كفش ، ز تدبير كهنگى * بر من به هرزهگردى پا خنده مىزند
حسن تو دلفريب و « مفرّح » دلش ظريف * بر كار دل لب تو بهجا خنده مىزند
ديدار صاحبخانه
ساقى بيا ، ساقى بيا ، وا كن درِ ميخانه را * ديوانه كن ، ديوانه كن ، امشب من فرزانه را
خواهى اگر مستى كنم ، دل خالى از هستى كُنم * صدگونه تردستى كنم ، ساقى بده پيمانه را
در سينه دل پر مىزند ، غم حلقه بر در مىزند * گاهى كه جانان مىكشد ، بر خرمن مو شانه را
دل از پى دلدار و من ، دنبال دل افتادهام * يا من ببينم داغ دل ، يا دل رخ جانانه را
تا كه به شهر آرزو ، عمرى بگردم كو به كو * بستم به تار موى او ، پاى دل ديوانه را
هر بت كه باشد هر مكان ، از يار من دارد نشان * من سُرمه زآنرو كردهام ، خاك درِ بتخانه را
چون شمع عمرى سوختم ، تا عاشقى آموختم * امّا فلك راضى نشد ، صاحب شوم پروانه را
ما كاخ استقلال را ، آن قبلهء آمال را * چون كوفتيم از باب دل ، ديديم صاحبخانه را
در گيرودار عاشقى ، عمرى « مفرّح » سوختم * از طعنههاى آشنا ، قربان روم بيگانه را