تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 131

مساهمون:

ص١٣١

جلوهء گل

بر پا شده در باغ چرا انجمن گل ؟ * از بهر چه گرديده برهنه بدن گل ؟ شد باغ صبا عازم دنياى تماشا * تا بند قبا را بگشايد ز تن گل درد دل بلبل همه اين است كه در باغ * از بهر چه آخر شده خونين كفن گل ؟ منشور سحر گفت كه خيّاط ازل دوخت * از خون دل مرغ چمن ، پيرهنِ گل نقشى بود از جلوهء گل اين همه گلزار * اين است پس پردهء حُرمت سخن گل مى خوردن رندان دل‌افروخته را ديد * افتاد اگر آب ، سحرگه ، دهن گل گلچين خبرش نيست كه بوييدن يك گل * از دست تو بهتر بود از صد چمن گل بين دو لب يار گلى ديدم و گفتم * اينجا حرم غنچه بود ؟ يا وطن گل در وادى حيرت شده سرگشته « مفرّح » * زيراكه نه آگاه بود از ثمن گل

طبع نازك‌بين

كام ما پيوسته آب از جوى زمزم مىخورد * دام ما پيچ‌وخم از گيسوى مريم مىخورد ناز ساقى مىكشد اين طبع نازك‌بين ما * از درون جام گل ، پروانه شبنم مىخورد زد به هم مژگان و من كردم گمان هنگام شب * بال‌هاى شوق جبرائيل برهم مىخورد مىتراود از گريبانش شميم باغ انس * هركه مى از هفت خطّ ساغر جم مىخورد بهره‌اى نبوَد زمان خويشتن بهر لئيم * مرغ بوتيمار ، دريا دارد و غم مىخورد سفرهء گستردهء حاتم بوَد از خصلتش * گر صدف دُرّ مىفشاند آب از يم مىخورد كس به خاك فقر ننشيند ز تخت سلطنت * اين شكر را پور باطن‌بين ادهم مىخورد هيچ حيوانى نريزد خون نوع خويش را * پستى آدم نگه كن ، خون آدم مىخورد قد علم بنما « مفرّح » پيش بيداد فلك * موج عصيان‌پيشه چون از صخره پس خم مىخورد