قدرت توحيد
سنگ هجران تو را تا دل من ديد شكست * باز پرداختمش ، ليك به تجديد شكست
رفتى و بىگل رُخسار تو در بستر چشم * بسكه اشكم ز تب عشق تو لرزيد ، شكست
آنچنان مست شد از بادهء فيض تو فلك * كه به فتواى جنون ساغر جمشيد شكست
صورت حادثه تا رجعت مرّيخ نمود * ارغنون لال شد و در كف ناهيد شكست
شجر عشق بود پر ز ثمر نيست غمى * نفس امّاره اگر شاخهء امّيد شكست
هركه در كعبهء دل ديد عيان وجه جميل * در گلستان يقين قامت ترديد شكست
نفس پير مغان گرم ، كه توفيق حضور * كرد پيدا كمر جادوى تبعيد شكست
تا كه گلرنگ شد از بادهء رخ شارب پير * كاسهء سرخ فلق در كف خورشيد شكست
تا كه طاوس ملك كرد « مفرّح » من و ما * حرمتش را به جهان قدرت توحيد شكست
پروانه
شب است و جلوهء شمع و جمال پروانه * بيار مى ، كه دهم شرح حال پروانه
حضور دولت گل از اريكهء توفيق * نشست باد صبا روى بال پروانه
نهاد چون به كف صدق حال شيرين را * گرفت محور حيرت كمال پروانه
حديث شام وفا مىشد آشكار ، امّا * گرفت شعلهء غيرت مجال پروانه
چو بند حادثه وا شد ز بازوى تقدير * ز شعله بست كمر بر زوال پروانه
بريز اشك ندامت به دامنت اى شمع * كه امر عشق بود امتثال پروانه
به خطّ رمز عطارد نوشت بىپروا * سياه بختى عاشق به خال پروانه
به حكم شعله مكن خانهاى خراب اى شمع * و گرنه خون تو گردد حلال پروانه
حريم سينهء ما را قُرُق كن اى آتش * چو در وجود تو ديدم جلال پروانه
سخن ز عشق ميان آمد و « مفرّح » ديد * نماى عاطفه را در خيال پروانه