علىّ آن فاتح خندق كه منادى به ندا * « لا فَتى » گفت و « لا سَيْف » بر آن شرزهء چُست
علىّ آن صفدر و حيدر ، علىّ آن شير خدا * كه به بازوى بلندش در خيبر شده سست
علىّ آن سرو سهى قامت و آن سبزى سبز * كه به محراب عبادت سر و تن با خون شست
علىّ آن قامت عدل و علىّ آن شاخهء داد * كه به گلزار فلك از پس او هيچ نرُست
من و دريوزگى درگهات اى شاه نجف * كه شفاى دل من خاك در درگه توست
ميلاد گل
امشب از فيض خدا نور به راه افتادهست * دختر صبح به دامان پگاه افتادهست
ماه ، شب چهره فروبرده و اين جلوهء كيست * كه چنان هور به درياى نگاه افتادهست
اختر سعد سماويست و يا دختر دهر * كه از او شعشعه بر جبّهء شاه افتادهست
خلق از پرتو اين گوهر جاويد چنان * گشته حيران كه ندانست كلاه افتادهست
مژده بر كون و مكان باد كه اين تخمهء مهر * بر لب مزرعه از مهر گياه افتادهست
جلوه در جلوه چنان هور و قمر در برهم * كه به خورشيدنشين پرتو ماه افتادهست
جارى كوثر عشق است چنين زادهء پاك * كه به هنگامهء صد گونه گناه افتادهست
عجب اين است كه اين آه به گاه آمده ديد * بر رخ آينهها سايهء آه افتادهست
و اندر آن ظلمت بيداد ، هزاران گل سرخ * به اشارات پدر بر ته چاه افتادهست
اسفا ! فصل گل و نكهت باد سحريست * ز چه اين غنچهء نشكفته تباه افتادهست
مژده اى خندهء پژمرده به لبهاى كبود * خنده سر كن كه گل خنده به راه افتادهست
حوروش ، امّابيهاست كه در موسم گل * گل سرخش ز تف باد ، سياه افتادهست
همسر شير خدا ، ساجد محراب دعاست * كه يتيمان فراقش ز رفاه افتادهست
مادر شيرزنى هست كه در كاخ ستم * همچنان شير به سركوب سپاه افتادهست
روز فرخنده و ميلاد مبارك گهريست * كه مرا فرصت تحرير به گاه افتادهست
ور نه اين چامه « مغان » هيچ نيارست سرود * اين همه از كرم و لطف إله افتادهست
مادر ! كوه تويى راست جز اين گفته خطاست * منم آن كاه كه پايت به پناه افتادهست