واى به من !
از غم دل خبر دهيد ، اى رفقا حبيب را * بر سر نعشم آوريد ، خسته شدم طبيب را
به گل زرد ياس من ، صبحدم اى صبا بگو * غصّهء تلخ و قصّهء زردى عندليب را
تا كه كند زلف او ، سلسله شده به پاى دل * مىكشم از وراى خود ، سلسله و صليب را
قسمت من فغان و غم ، با همه غم چه مخلصم * گر نشوم ، بگو بگو ، تا چه كنم نصيب را
زاهد بىخبر مرا ، وعدهء حور مىدهد * عقل ، نهيب مىزند ، تا نخورم فريب را
وعدهء دور زاهد و ، اين دل بىشكيب من * بر سر گور خويشتن ، دل چه كند شكيب را
باش صلاى او زنم ، هو زنم و زنم ، زنم * تا به صلاى من زند ، گردن نانجيب را
دوش به غمزهاى مرا ، گفت كه غير حضرتش * كس نشنُود و نَشنَود ، درد من غريب را
گر تو به ياد حوريان ، ياد رفيق مىكنى * من نكنم ، خبر دهيد ، اى رفقا حبيب را
سرو چمان فكر من ، وه چه فراز مىرود * واى به من كه خيرهام ، مىسپرم نشيب را
پير « مغان » ما مگر لطف كند ز فيض خود * بازگشايد اينچنين ، مسألهء عجيب را
خوشا
خوشا با لالهرويى لاله چيدن * پس از آلاله چيدن ، آرميدن
سر زلف سياهش را گرفتن * ز لعلش دانهدانه ، دانه چيدن
بر من دهيد
شرابى كه ناب است بر من دهيد * به زلفى كه تاب است بر من دهيد
پس آنگه بگيريد و بندم كنيد * هرآنچه عذاب است بر من دهيد