تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 123

مساهمون:

ص١٢٣
من در غبار خويش چنانم كه خار ره * گم گشته در « غبار » غم‌انگيزى معبرى چون بركه‌اى تكيده و خشكم خداى را * بر من دهيد جرعهء نابى ز كوثرى از خويش مىگريزم و از روزگار خويش * چندان‌كه اخگرى بگريزد ز آذرى اى چرخ فتنه‌گر به خدا كس چنان نكرد * با من تو كردى آنچه به شوخى و دلبرى بازيچه بود زندگى ، آن‌سان كه عنتران * بازى شوند در كف مردان عنترى تيرى نشسته بر دل « عشقى » ز چرخ دون * چندان‌كه بر دلم بنشانند خنجرى مريم كشيده بر سر سنگى نشسته بود * وقت غروب بود و غريبانه منظرى « مفتون » مريمش شدم و كودكيم رفت * اينك مراست ماتم پيرى و پرپرى بااين‌همه فسانه و افزون فتنه‌ها * بهتر كه غصّه را بگذارى و بگذرى اين روز « فرّخ » است و مبارك كه عاشقان * جمع‌اند در حضور اديب سخنورى فرزند هگمتانه و الوند سرفراز * ماه منوّر شب و خورشيد خاورى الفاظ در كمند وى ، آن‌سان كه آهوان * در بيشه‌زار تنگ به چنگ غضنفرى افسانه نيست ، خسته‌دلان را خبر دهيد * كز كوى پاك « بو على » آمد فسونگرى اينك كنار من بنشين خوب‌روى من * تا برنشانى از دل من شور محشرى تو خود سرير سلطنت عالم غزل * در زير پاى دارى و از قطعه افسرى وز گونه‌گون قصيده و ترجيع و مثنوى * زير نگين خويش درآورده كشورى خورشيد را به سينهء خود جاى داده‌اى * و آنگه نشسته‌اى به تماشاى مشترى من از تبار آذرىام ، زاده‌اى خلف * تو كبكى از جبال يخ‌آلود و مرمرى باشد سرير شعر تو را مقصد آفتاب * من در قصيده با تو نيارم برابرى در تنگناى معركه ، شعرت نمىخرند * با آنكه نيست شعر مرا نيز مشترى شمشير شعر نيز گهى در نيام بهْ * چون عرصه تنگ گشت نشايد تكاورى بگذار اسب سركش شعرت بخو زنند * هشدار ! تا عليق نيارى به استرى كم‌كم سپيده مىدمد از دشت خاوران * كم‌كم ستاره مىبرد اين صبح عنبرى