تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 124

مساهمون:

ص١٢٤
ديگر در آبى شب چشمان من مجوى * « فرزانه » يار نيمه شبم ماه و اخترى دل‌خسته ديده خسته و اين خواب بىامان * گوهر نسفته مىكندم باز بسترى دستم بگير « صدرى » شيرين‌سخن ، كه تو * اندر بحور شعر ، يگانه شناگرى يادى كنم ز پير سخن‌دان ما كه گفت * « دلخون » و « شمس » بود و جهان‌ديده « داورى » بعد از « مغان » و « آردى » و « شبگرد » ديگران * گويند بزم شعر و شبى بود و ساغرى اين چامه را ز لطف خداوندگار خويش * بنوشت در حضور « مجرّد » قلندرى

پاره‌پاره‌ها

اى ياد تو به گوش دلم گوشواره‌ها * در شام خاطرات منى چون ستاره‌ها اوّل قدم كه برزدم اندر ولاى تو * با خود نمودم از ته دل استخاره‌ها تا چشم من به نرگس مستانه‌ات فتاد * بگسست اختيار دلم را نظاره‌ها آهم ز آتش دلم از آسمان گذشت * تا ديدم از نگاه تو گاهى اشاره‌ها با گوش جان صداى تو را گوش مىكنم * از كوى و بام و برزن و برج و مناره‌ها ديگر نه دهر چون تو گهر زايد و نه بحر * نى چون تويى بپرورد اين گاهواره‌ها خيل خيال تو به دلم حمله مىبرد * چندان‌كه بىخبر رسد از ره سواره‌ها دودم ز سينه مىرود آن‌سان خداى را * بر خرمن اوفتاده تو گويى شراره‌ها يادت هميشه در دل ما جاودانه شد * ديگر چه حاجت است بر اين يادواره‌ها بند از تو درد ما به مداوا نمىرسد * گويا دچار عشق تو را نيست چاره‌ها بيهوده پينه مىزنم اين قلب پاره را * ديگر به هم نمىرسد اين پاره‌پاره‌ها

قامت عدل

علىّ آن اسوهء پاكى ، علىّ آن حرف نخست * علىّ آن جوهر عشق و علىّ آن عشق درست علىّ آن آيت حقّ و علىّ آن مشعل نور * علىّ آن علم يقين و علىّ آن مرد نخست علىّ آن مرد مريدى كه مرادش شب هجر * غير او هيچ نديد و به جزا هيچ نجست