ديگر در آبى شب چشمان من مجوى * « فرزانه » يار نيمه شبم ماه و اخترى
دلخسته ديده خسته و اين خواب بىامان * گوهر نسفته مىكندم باز بسترى
دستم بگير « صدرى » شيرينسخن ، كه تو * اندر بحور شعر ، يگانه شناگرى
يادى كنم ز پير سخندان ما كه گفت * « دلخون » و « شمس » بود و جهانديده « داورى »
بعد از « مغان » و « آردى » و « شبگرد » ديگران * گويند بزم شعر و شبى بود و ساغرى
اين چامه را ز لطف خداوندگار خويش * بنوشت در حضور « مجرّد » قلندرى
پارهپارهها
اى ياد تو به گوش دلم گوشوارهها * در شام خاطرات منى چون ستارهها
اوّل قدم كه برزدم اندر ولاى تو * با خود نمودم از ته دل استخارهها
تا چشم من به نرگس مستانهات فتاد * بگسست اختيار دلم را نظارهها
آهم ز آتش دلم از آسمان گذشت * تا ديدم از نگاه تو گاهى اشارهها
با گوش جان صداى تو را گوش مىكنم * از كوى و بام و برزن و برج و منارهها
ديگر نه دهر چون تو گهر زايد و نه بحر * نى چون تويى بپرورد اين گاهوارهها
خيل خيال تو به دلم حمله مىبرد * چندانكه بىخبر رسد از ره سوارهها
دودم ز سينه مىرود آنسان خداى را * بر خرمن اوفتاده تو گويى شرارهها
يادت هميشه در دل ما جاودانه شد * ديگر چه حاجت است بر اين يادوارهها
بند از تو درد ما به مداوا نمىرسد * گويا دچار عشق تو را نيست چارهها
بيهوده پينه مىزنم اين قلب پاره را * ديگر به هم نمىرسد اين پارهپارهها
قامت عدل
علىّ آن اسوهء پاكى ، علىّ آن حرف نخست * علىّ آن جوهر عشق و علىّ آن عشق درست
علىّ آن آيت حقّ و علىّ آن مشعل نور * علىّ آن علم يقين و علىّ آن مرد نخست
علىّ آن مرد مريدى كه مرادش شب هجر * غير او هيچ نديد و به جزا هيچ نجست