تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 122

مساهمون:

ص١٢٢

منّت خداى را « 1 »

منّت خداى را ، كه پىافكنده پيكرى * وز نور خويش داده دو چشم منوّرى وز خاك تيره آينه‌اى روشن و جلىّ * در جسم او به جود و سخا داده جوهرى بنهاده در نهاد وى از لطف خويشتن * ادراك و فهم و عقل و شعورى و مشعرى جود و سخا و صدق و صفا و محبّتى * كين و جفا و فكرت زشت و مكدّرى آنگه تبارك اللّهُ احسن بگفت و خواست * تا او كند چو خالق خود كار بهترى تا بر جمال وى ننشيند غبار زنگ * پيغام خويش داد به دست پيمبرى افلاكيان به سجدهء آدم نشسته‌اند * چندان كه چاكران به ملاقات سرورى گفتا بسيط خاك بساط شما كنم * و آنگه به روز حشر نشينم به داورى شكرش هزار بار نمايم كه داده است * بر من قناعت و به « مسافر » قلندرى آزاده‌ايم و زادهء اشكيم و درد و آه * جز اشك و درد و آه نخواهيم و دفترى جانم به لب رسيد و دلم در ميانه سوخت * زين فتنه‌هاى بىمر و زين جنگ زرگرى نشنيده نيست گوش پدر واى دخترى * ناديده نيست مرگ برادر برادرى نشكفته نيست سينهء مردان سنگرى * نفتاده نيست بر كف سنگر دلاورى با دست كين ملجميان مىرود هنوز * خون از رگ مطهّر مردان حيدرى كوبيده مىشود به تدابير كافران * بانگ بلند و دلكش اللّهُ اكبرى گويا زمانه داده زمام جهان ما * از بخت بد به دست شياطين و كافرى زين چرخ كج‌مدار و از اين تيره‌روزگار * بر سينه داغ دارم و بر داغ نشترى بر تو چگونه دل بسپارم تو چرخ دون * با صد هزار كشته هم‌آغوش و همسرى بعد از هزار و چند هزاران ، هنوز هم * با صد هزار غمزه درآيى كه دخترى ! ؟ من پير و ناتوانم و تو شوخ و دلربا * از من كناره گير و برانگيز ديگرى
هامش
( 1 ) - اين قصيده را در تابستان 1371 در پاسخ قصيدهء شاعر گرانمايه آقاى شعبان فرزانه مجرّد همدانى سروده است و در آن عدّه‌اى از شعراى همدانى ، چون عشقى ، مفتون ، غبار ، فرّخ ، فرزانه ، دلخون ، شمس ، داور ؛ و از شعراى اروميه مسافر ، شبگرد ، صدرى و على آردى رئيس انجمن ادبى اروميه را نام برده است .