تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦

دل‌شكسته

ز ما گسستى و با غير عهد بستى و رفتى * از اين گسستن و بستن دلم شكستى و رفتى به ناتوان ز توانائى استفاده نمودى * به اوفتاده نشان داده ضرب دستى و رفتى ز تير غمزه دلم را به خون كشيدى و بردى * گرفتى از من دلداده ناز شستى و رفتى به ياد چشم تو ناخورده باده مست و خرابم * كناره از چه نمودى ز مىپرستى و رفتى به ما ز مهر خداحافظى نكرده گذشتى * به‌رغم غير ز شفقت نداده دستى و رفتى اميدوار به مهر تو بود اگرچه « معزّى » * درِ اميد ز هر سو به قهر بستى و رفتى

بازآى

رفتى ز ره خشم نگفتى گنه‌ام را * بازآى و ببين محنت روز سيه‌ام را مىخواستم از سر به‌سوى كوى تو آيم * سيلاب سرشك آمد و بربست ره‌ام را ز آه دل و خون جگر و ديدهء گريان * بازآى و در اقليم وفا بين سپه‌ام را مىرفتى و مىخواستمت سير ببينم * شد گريه مرا مانع و راه نگه‌ام را اى قرص قمر از قمر من خبرت هست ؟ * چنديست كه گم كرده‌ام اى ماه مه‌ام را در راه تو دين و دل و سر داده « معزّى » * بخشاى اگر رفته گناهى ، گنه‌ام را

گلشن لطف

بردى دل ما را و نشستى به كنارى * گفتى چه حسابى چه كتابى چه قرارى يك‌عمر تلف كرده و يك‌بار نديدم * از گلشن الطاف تو جز زحمت خارى تا چند به راهت بنشينم به اميدى * تا چند كشم بار غم عشق تو بارى ز اشك مژه شستيم ز دل گرد علايق * اين خانهء طوفان‌زده گر داشت غبارى خواهم ز خدا يك شبكى دور ز اغيار * در بزم تو من باشم و دل باشد و يارى از ديده و دل گرچه نياسود « معزّى » * ترسم كه زند بار دگر دست ، به كارى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 106 | سيد محمد باقر برقعى