در راه غم عشق تو جان داد « معزّى » * در كشور تن هديه همين بود به دستم
حديث عشق
شدم نوميد از وصلت به هجران تو خو كردم * خيالت را به جاى وصل در دل آرزو كردم
به هر پيچ و شكنج تار مويت موبهمو گشتم * دل گمگشته را در شام ظلمت جستجو كردم
به عزم سجدهء كوى تو در محراب ابرويت * ز اشك چشم و از خونابههاى دل وضو كردم
چو ديدم رنگ زردى پرده از رازم براندازد * ز سيلى سرخ ، رويم را به حفظ آبرو كردم
نديدم جز حديث عشق طومارى دگر در دل * تمام صفحهء آن را يكايك زير و رو كردم
« معزّى » تا گرفتار تو شد ، شد فارغ از عالم * ز هر لا و نعم يكباره قطع گفتگو كردم
چكامه
اى دل مكن ز كس طلب يارى * كاندر طلب نيايى جز خوارى
زين خواجگان پست فرومايه * كز آدميتاند همه عارى
چون بار منّت است بسى سنگين * خوشتر بود طريق سبكبارى
يا كلبهاى بساز به درويشى * فارغ ز بار رنج جهاندارى
قارون چه برد بهره ز گنج اى دل * گر ننگرى به ديدهء هشيارى
مرد از قناعت است غنى زينرو * قارون توئى قناعت اگر دارى
ملك قناعتت كند از غم دور * گر از طريق عقل به دست آرى