تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
در راه غم عشق تو جان داد « معزّى » * در كشور تن هديه همين بود به دستم

حديث عشق

شدم نوميد از وصلت به هجران تو خو كردم * خيالت را به جاى وصل در دل آرزو كردم به هر پيچ و شكنج تار مويت موبه‌مو گشتم * دل گم‌گشته را در شام ظلمت جستجو كردم به عزم سجدهء كوى تو در محراب ابرويت * ز اشك چشم و از خونابه‌هاى دل وضو كردم چو ديدم رنگ زردى پرده از رازم براندازد * ز سيلى سرخ ، رويم را به حفظ آبرو كردم نديدم جز حديث عشق طومارى دگر در دل * تمام صفحهء آن را يكايك زير و رو كردم « معزّى » تا گرفتار تو شد ، شد فارغ از عالم * ز هر لا و نعم يكباره قطع گفتگو كردم

چكامه

اى دل مكن ز كس طلب يارى * كاندر طلب نيايى جز خوارى زين خواجگان پست فرومايه * كز آدميت‌اند همه عارى چون بار منّت است بسى سنگين * خوش‌تر بود طريق سبكبارى يا كلبه‌اى بساز به درويشى * فارغ ز بار رنج جهاندارى قارون چه برد بهره ز گنج اى دل * گر ننگرى به ديدهء هشيارى مرد از قناعت است غنى زين‌رو * قارون توئى قناعت اگر دارى ملك قناعتت كند از غم دور * گر از طريق عقل به دست آرى