تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
مجنون شده دل‌سخت ز بيداد محبّت * اين عاشق جان‌باخته مجنون شدنى بود شد باديهء بخت در اين باديه وارون * اين باديه زين باديه وارون شدنى بود مفتون و پريشان شده دل در سر زلفت * الحقّ كه ز كردار تو مفتون شدنى بود آهِ دلم هر لحظه به گردون رود از درد * اين آهِ دل البتّه به گردون شدنى بود مرهون نكوخويى دلبر شده « مظهر » * هر خوى خوشش مظهر مفتون شدنى بود

چه شود ؟

اى حبيبا ! ندهم شرح گرفتارى دل * چون طبيبى نبود حاذق بيمارى دل اى بسا هست در آن حلقهء زلفت دل‌ها * دل ما را نشناسى تو ز بسيارى دل رخنه در آهن و فولاد كند آه دلم * اثرى چون نكند در دل تو زارى دل گرچه دل از من مسكين تو به غارت بردى * صنما ! بهر خدا كن تو پرستارى دل دل من مىرهد از آن خم زلفت ، آرى * شانهء عشق گر آيد به هوادارى دل ناوك چشم تو خون دل من مىريزد * وه ز خون‌ريزى چشم تو و خونبارى دل گشته ويرانه دل « مظهر » مسكين ز فراق * چه شود وصل تو آيد پى معمارى دل ؟

هشدار

اى دل ، جهان به غير رباطى خراب نيست * هشدار ! كاين خرابه تو را جاى خواب نيست ويرانه‌منزليست شبى بيشتر همى * جاى درنگ بهر تو در اين خراب نيست بشتاب تا به منزل اصلى مگر رسى * چون ره به پيش ، چاره تو را جز شتاب نيست امروز تن اگر به رياضت دهى ، بدان * بىشكّ پى روان تو فردا عذاب نيست احكام دين به روز كتاب مبين بخوان * كز خشك و تر نبينى ، كاندر كتاب نيست كارى بكن كه سايهء حقّ بر سرت فتد * آن روز را كه سايه به‌جز آفتاب نيست ره را ز پيشوا بطلب همچو ديگران * وقعى مگر به گفتهء نايب مناب نيست « مظهر » ز كيش احمد مرسل متاب رخ * بىشكّ تو را ندامت روز حساب نيست
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 103 | سيد محمد باقر برقعى