مجنون شده دلسخت ز بيداد محبّت * اين عاشق جانباخته مجنون شدنى بود
شد باديهء بخت در اين باديه وارون * اين باديه زين باديه وارون شدنى بود
مفتون و پريشان شده دل در سر زلفت * الحقّ كه ز كردار تو مفتون شدنى بود
آهِ دلم هر لحظه به گردون رود از درد * اين آهِ دل البتّه به گردون شدنى بود
مرهون نكوخويى دلبر شده « مظهر » * هر خوى خوشش مظهر مفتون شدنى بود
چه شود ؟
اى حبيبا ! ندهم شرح گرفتارى دل * چون طبيبى نبود حاذق بيمارى دل
اى بسا هست در آن حلقهء زلفت دلها * دل ما را نشناسى تو ز بسيارى دل
رخنه در آهن و فولاد كند آه دلم * اثرى چون نكند در دل تو زارى دل
گرچه دل از من مسكين تو به غارت بردى * صنما ! بهر خدا كن تو پرستارى دل
دل من مىرهد از آن خم زلفت ، آرى * شانهء عشق گر آيد به هوادارى دل
ناوك چشم تو خون دل من مىريزد * وه ز خونريزى چشم تو و خونبارى دل
گشته ويرانه دل « مظهر » مسكين ز فراق * چه شود وصل تو آيد پى معمارى دل ؟
هشدار
اى دل ، جهان به غير رباطى خراب نيست * هشدار ! كاين خرابه تو را جاى خواب نيست
ويرانهمنزليست شبى بيشتر همى * جاى درنگ بهر تو در اين خراب نيست
بشتاب تا به منزل اصلى مگر رسى * چون ره به پيش ، چاره تو را جز شتاب نيست
امروز تن اگر به رياضت دهى ، بدان * بىشكّ پى روان تو فردا عذاب نيست
احكام دين به روز كتاب مبين بخوان * كز خشك و تر نبينى ، كاندر كتاب نيست
كارى بكن كه سايهء حقّ بر سرت فتد * آن روز را كه سايه بهجز آفتاب نيست
ره را ز پيشوا بطلب همچو ديگران * وقعى مگر به گفتهء نايب مناب نيست
« مظهر » ز كيش احمد مرسل متاب رخ * بىشكّ تو را ندامت روز حساب نيست