آخرين شاعر
در كنج قفس بلبل بشكسته پرم من * وز نغمهء مرغان چمن بىخبرم من
معروف نگشتم به وفا گرچه ز مجنون * صد بار در اين مرحله ديوانهترم من
آخر فلكم دور ز ياران وطن كرد * و اكنون چو صبا بىهدف و دربهدرم من
از گيجى سر قامت من گشته چو پرگار * وز نقطه در آن دايره سرگشتهترم من
تنها مرض آسم نه از پاى فكندم * ديريست كه هر شر و بلا را سپرم من
از جان رمقى باقى و آن هم چو كبوتر * در پنجهء شاهين قضا و قدرم من
با آه دل و چشم ترى هست « معزّى » * فارغ دگر از منّت هر خشك و ترم من
آتش عشق
در سر راه تو چون پروانه حيرانم هنوز * همچو شمعى ز آتش عشق تو سوزانم هنوز
تا بدست آرم مگر روزى گريبان تو را * چون تذرو بىپرى سردرگريبانم هنوز
اى گل نشكفته با ما بىوفائى مىكنى * گرچه با ياد رخت اندر گلستانم هنوز
صرف درس عشق كردم عمر را امّا چه سود * آنچه شد معلوم طفل كودكستانم هنوز
عمر بگذشت و به ياد روزگار كودكى * پيرم و در آرزوى شير پستانم هنوز
درد بىدرمان عشقت گريه از درمان گذشت * با خيالت روز و شب در فكر درمانم هنوز
ديدهام در خواب تا زلف پريشان تو را * چون « معزّى » زان پريشانى پريشانم هنوز
غم عشق
رفتى تو و انگار كه جان رفت ز دستم * من در بىتو بهجز قالب بىروح چه هستم
ديشب به طواف حرم كوى تو هرچند * از شوق به پا خاستم از ضعف نشستم
ديگر ندهم دل به كسى ، عهد نبندم * زنهار گر اين بار از اين مهلكه جستم
كارى به خرابات و به ميخانه ندارم * با ياد تو و چشم مىآلود تو مستم
مجنونم و دلباخته عقل و خردم نيست * با من چه توان كرد همين است كه هستم