تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 107

مساهمون:

ص١٠٧

آخرين شاعر

در كنج قفس بلبل بشكسته پرم من * وز نغمهء مرغان چمن بىخبرم من معروف نگشتم به وفا گرچه ز مجنون * صد بار در اين مرحله ديوانه‌ترم من آخر فلكم دور ز ياران وطن كرد * و اكنون چو صبا بىهدف و دربه‌درم من از گيجى سر قامت من گشته چو پرگار * وز نقطه در آن دايره سرگشته‌ترم من تنها مرض آسم نه از پاى فكندم * ديريست كه هر شر و بلا را سپرم من از جان رمقى باقى و آن هم چو كبوتر * در پنجهء شاهين قضا و قدرم من با آه دل و چشم ترى هست « معزّى » * فارغ دگر از منّت هر خشك و ترم من

آتش عشق

در سر راه تو چون پروانه حيرانم هنوز * همچو شمعى ز آتش عشق تو سوزانم هنوز تا بدست آرم مگر روزى گريبان تو را * چون تذرو بىپرى سردرگريبانم هنوز اى گل نشكفته با ما بىوفائى مىكنى * گرچه با ياد رخت اندر گلستانم هنوز صرف درس عشق كردم عمر را امّا چه سود * آنچه شد معلوم طفل كودكستانم هنوز عمر بگذشت و به ياد روزگار كودكى * پيرم و در آرزوى شير پستانم هنوز درد بىدرمان عشقت گريه از درمان گذشت * با خيالت روز و شب در فكر درمانم هنوز ديده‌ام در خواب تا زلف پريشان تو را * چون « معزّى » زان پريشانى پريشانم هنوز

غم عشق

رفتى تو و انگار كه جان رفت ز دستم * من در بىتو به‌جز قالب بىروح چه هستم ديشب به طواف حرم كوى تو هرچند * از شوق به پا خاستم از ضعف نشستم ديگر ندهم دل به كسى ، عهد نبندم * زنهار گر اين بار از اين مهلكه جستم كارى به خرابات و به ميخانه ندارم * با ياد تو و چشم مىآلود تو مستم مجنونم و دل‌باخته عقل و خردم نيست * با من چه توان كرد همين است كه هستم