ز آب ديده و از آتش دل * هم اندر آب و هم در نارم امشب
گهى شادم به ياد روى آن مه * گهى از هجر در آزارم امشب
شبى تار است دور از يار « مظهر » * دلى آغشته در خون دارم امشب
بيدارى شب
اى خطّ تو چون مشك خطا ، لعل تو ياقوت * ياقوت لبت داده به كام دلوجان قوت
چاه زنخت را به چه ماند ، چَهِ بابل * در ساحرى آن نرگس چشم تو چو هاروت
باروت به آتش كه بسوزد عجبى نيست * خال تو قرين آمده باروت به باروت
بر عُروةِوُثقاى وفاى تو زده دست * روزى كه روان آمده از عالم لاهوت
شد زندهء جاويد پس از عالم مردن * تابوت شنيده تنم از رخنهء تابوت
بيدارى شب را به اميدى بكشم من * تا وقت سحر بشنوم از باد صبا بوت
« مظهر » نكند ديده سوى روضهء رضوان * تا ديد عيان روى بهْ از گلشن مينوت
آهِ دل
دلم افتاده اندر حلقه زلف گرهگيرى * شده پابند آن زلف و ندارد هيچ تدبيرى
فتاده در كمندت دل ، ايا صيّاد ! بنوازش * كه بار ديگرت نايد به دست اينگونه نخجيرى
شده كاخ دلم ويرانه از هجران و بنمايش * به دست فكر معمار وصال خويش تعميرى
چنان از عشق روى خويشتن ديوانهام بنما * كه بنهندم به گردن عاقلان شهر زنجيرى
اثر بر آهن و فولاد دارد آه دل ما را * ندارد ازچهرو اندر دل سخت تو تأثيرى
چسان از جاى اشكم خون نيايد از بصر « مظهر » * كه قدر مدّعى و ما به پيشش نيست توفيرى
هجر دوست
از هجر تو دل خون شده و خون شدنى بود * وز جور تو محزون شده محزون شدنى بود
گلگون شده از اشك رخ زرد و ضعيفم * اين زردى آن درخور گلگون شدنى بود