تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 102

مساهمون:

ص١٠٢
ز آب ديده و از آتش دل * هم اندر آب و هم در نارم امشب گهى شادم به ياد روى آن مه * گهى از هجر در آزارم امشب شبى تار است دور از يار « مظهر » * دلى آغشته در خون دارم امشب

بيدارى شب

اى خطّ تو چون مشك خطا ، لعل تو ياقوت * ياقوت لبت داده به كام دل‌وجان قوت چاه زنخت را به چه ماند ، چَهِ بابل * در ساحرى آن نرگس چشم تو چو هاروت باروت به آتش كه بسوزد عجبى نيست * خال تو قرين آمده باروت به باروت بر عُروةِوُثقاى وفاى تو زده دست * روزى كه روان آمده از عالم لاهوت شد زندهء جاويد پس از عالم مردن * تابوت شنيده تنم از رخنهء تابوت بيدارى شب را به اميدى بكشم من * تا وقت سحر بشنوم از باد صبا بوت « مظهر » نكند ديده سوى روضهء رضوان * تا ديد عيان روى بهْ از گلشن مينوت

آهِ دل

دلم افتاده اندر حلقه زلف گره‌گيرى * شده پابند آن زلف و ندارد هيچ تدبيرى فتاده در كمندت دل ، ايا صيّاد ! بنوازش * كه بار ديگرت نايد به دست اين‌گونه نخجيرى شده كاخ دلم ويرانه از هجران و بنمايش * به دست فكر معمار وصال خويش تعميرى چنان از عشق روى خويشتن ديوانه‌ام بنما * كه بنهندم به گردن عاقلان شهر زنجيرى اثر بر آهن و فولاد دارد آه دل ما را * ندارد ازچه‌رو اندر دل سخت تو تأثيرى چسان از جاى اشكم خون نيايد از بصر « مظهر » * كه قدر مدّعى و ما به پيشش نيست توفيرى

هجر دوست

از هجر تو دل خون شده و خون شدنى بود * وز جور تو محزون شده محزون شدنى بود گلگون شده از اشك رخ زرد و ضعيفم * اين زردى آن درخور گلگون شدنى بود
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 102 | سيد محمد باقر برقعى