كدامين
نمىدانم !
نمىدانم كدامين آفتاب ، مرا خواهد بُرد
به نقطهء پايان غروب
در ظلمت يلداى ابدى خويش
نمىدانم كدامين باران خواهد شست
آفتاب زندگى مرا
تابوت خواهد خواند ، نوحهء غم را در جادهء مرگ
و آينه خواهد شست صورتش را از فرياد
صداى ناقوس مرگ پيچيده
در قلب زندگى
و نيست ديگر تكرارى براى ماندن .
فراق
چه بىآرام ،
در اندوه عشقت پَرسه مىزنم
و چه بىتاب ،
در صبح غمناك بهار چشمانت خُرد مىشوم
تا بچينم ،
در خلوتسراى ديدگانت ، گريهء پنهانت را
در عزلت
پرتبِ
فراق .