غربت سنگين
نيمى از نيمهء جانم باقى است
من و اين وحشت دل
من و اين پلّهء متروك زمان
من و اين بىخبرى
من و اين غربت سنگين فراق
من و احساس گناه
سفرى بايد كرد
به همان گودى انگشت زمين
به همان وحشت گور و همان تنهائى
من چه دارم كه بَرَم ، ارمغان در بَرِ دوست .
نفس و لحظه
ازبس هر نفسى ، لحظهاى مىميرد
و به بازتاب نفسهاى دگر لحظهاى مىرويد
باز با هر تپشى شاهد رويش يك غنچه شود .
چشم زمان كه به ما مىگويد :
هر تپش يكنفس است
هر نفس يك تپش است .
خداجو
بارها مىگويم كه خدا كيست ، كجاست ؟
گر خدا هست چرا پيدا نيست ؟
و اگر نيست چرا مىشنوم بانگ نجواى محبت از او