سوك شعر
گر دل از جام دو چشمان تو مىنوش شود * تا ابد مست فتد بىخود و مدهوش شود
شعله بر خرمنِ دل ، با نگهى افكندى * مشكل اين شعلهء افروخته خاموش شود
به نگاه دل و دين سوز تو سوگند اى گل * ياد تو مشكل از اين سينه فراموش شود
ترسم از قهر تو اى منبع الهام غزل * دفتر شعر من از غصّه كفنپوش شود
دل در اين سينه چو خم باشد و ياد تو چو مى * واى اگر اين مى پُرزمزمه در جوش شود
نشنوى نالهء ما را چه توانم كردن * گر سراپاى تو اى قاتل جان گوش شود
« مريم » يك دل رنجيده مگر نام تو باز * به خط عشق براين آينه منقوش شود
بىانتها
جذبهء حسن تو از جاذبهء خاك گذشت * موج زيبائىات از محور افلاك گذشت
بر سرچشمه ، نگاهى چو بر آب افكندى * مست هر رهرو از آن آب طربناك گذشت
تُرك چشمان سيهمست تو با تير و كمان * از سرگشتهء دل ، وه كه چه بىباك گذشت
چه غم از وسوسهء بوالهوسان آن كس را * كه چو يوسف سوى زندان به دل پاك گذشت
دَمَد از تربت فرهاد گل لاله هنوز * كز سر و جان و جهان با دل صد چاك گذشت
باز ، سرپنجهء جود و كرمش هست هنوز * بعد يكعمر كه از زندگى تاك گذشت