تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 793

مساهمون:

ص٧٩٣
و اگر نيست چرا خاطر من ، رنگ ، از بودنِ او مىگيرد ، بارها مىگذرم تا فراسوى خيال و به گوش جانم ، نغمه‌اى مىشنوم كه خدا هست ولى پيدا نيست كه خدا در همه ماست ولى با ما نيست !

منتظران

بيا كه بر دل منتظرانت قدم بگذارى و بر پيشانى دلهاى سبزمان گل سرخ بكارى ؛ بيا كه ديرى است گلهاى سرخ حقيقت در دهان پر از ظلم دامن مرده‌اند ، بيا كه چندى است ، ديگر پروانه‌هاى شادى در گلوى آسمان نمىرقصند ، بيا بيا كه در مصلّاى تمناها دستى به دامن باران بزنيم

مرا باور كنيد

مرا باور كنيد و به من پناه دهيد من در بيابان وحشت‌زدهء دل تنهايم و در ميان دستهاى متورم زمين درمانده ، مرا شوق خود بودن نيست .