و اگر نيست چرا خاطر من ،
رنگ ،
از بودنِ او مىگيرد ،
بارها مىگذرم تا فراسوى خيال
و به گوش جانم ، نغمهاى مىشنوم
كه خدا هست ولى پيدا نيست
كه خدا در همه ماست ولى با ما نيست !
منتظران
بيا كه بر دل منتظرانت قدم بگذارى
و بر پيشانى دلهاى سبزمان گل سرخ بكارى ؛
بيا كه ديرى است
گلهاى سرخ حقيقت در دهان پر از ظلم دامن مردهاند ،
بيا كه چندى است ،
ديگر
پروانههاى شادى در گلوى آسمان نمىرقصند ،
بيا بيا كه در مصلّاى تمناها
دستى به دامن باران بزنيم
مرا باور كنيد
مرا باور كنيد و به من پناه دهيد
من در بيابان وحشتزدهء دل تنهايم
و در ميان دستهاى متورم زمين درمانده ،
مرا شوق خود بودن نيست .