رهآورد
گر آمدى به همره خود عطر نان بيار * يك كوزه پر ز رنگ گل ارغوان بيار
از راه بين چشمه و كاريز دامنه * با خود دو مشت آب زلال و روان بيار
گر خيس زير نمنم باران شدى بيا * زلف مرا كمانه ز رنگينكمان بيار
آويزه تا به گوش عروس غزل كنيم * ناهيد و زهره را برو از آسمان بيار
پائى بنه به تربت حافظ وزان ديار * رطلى ز دُردِ بزم گرانان گران بيار
تا جلوهء بهار و گل از اوج بگذرد * تصويرى از شكوه رزان در خزان بيار
قلّابدوز ترمهء سبز خيال را * از بحر ارمغان بَر پير مغان بيار
« مريم » بگو به دامن پاك اين چكامه را * با عصمت نجيب مسيح زمان بيار
زبان سكوت
غزل به وصف تو گفتن ز اشتباه من است * سخن به پيش تو ، بالاترين گناه من است
لب خموش مرا ، بىنگاه مىخوانى * حديث دل همه منقوش در نگاه من است
هميشه دامن من سوزد از شرارهء آه * مدام شعلهور آتش ، ز سور آه من است
مرا ز ميكده رفتن چه كس ملامت كرد ؟ * به مى قسم ره ميخانه شاهراه من است
ز رزم هجر تو فاتح به خانه مىآيم * كه اشك و داغ و غم و درد چون سپاه من است
به خاك كوى تو تا سجده مىكند « مريم » * كه كوى تو ، همهء عمر سرپناه من است
سفر
با خويش شبى رو به گذر مىرفتم * با سايهء خويش همسفر مىرفتم
لب غرق سكوت و دل هزاران پرسش * با خاطرهها تا به سحر مىرفتم
انتظار
طلوع عمر ما روزى سرآيد * غروب زندگى از در ، درآيد