خشم و ناز
سرو ديدم ، قدّ رعناى توام آمد به ياد * غنچه ديدم ، لعل لبهاى توام آمد به ياد
چهرهء گل با قشنگى و ظرافتها كه داشت * ديدم و روى دلآراى توام آمد به ياد
سنبلى در باغ بوييدم به ياد زلف تو * جعد گيسوى سمنساى توام آمد به ياد
در مثل زيبا و مخمور است چشمان غزال * ديدم و چشمان شهلاى توام آمد به ياد
تير عشقى را كه بر قلبم ز مژگانت نشست * رنج هجران و جفاهاى توام آمد به ياد
رؤيت توفان دريا و خروش موجها * خشم و ناز و قهر بىجان توام آمد به ياد
دلربايى تو با حسن و جمال بىمثال * عشق خود افسونگرىهاى توام آمد به ياد
الغرض ، هر چيز زيبا را كه ديدم من « سليم » * نكتهاى از ديدنىهاى توام آمد به ياد
تير نگاه
گفتمش : رخ بنما ، عاشق صادق درياب * گفت : آنگه كه محاق است نبينى مهتاب
گفتمش : بندىِ آن سلسلهء زلف توام * گفت : عشّاق اسيرند و گرفتار عذاب
گفتمش : تير نگاه تو دلم آتش زد * گفت : آتش زند آنجا كه درافتاد شهاب
گفتمش : خنده از آن غنچهء لبها زيباست * گفت : از بهر تو رؤيا و خيال است و سراب
گفتمش : بوسه خريدارم از آن لعل لبت * گفت : لعل است كنون گوهريان را ناياب
گفتمش : پاى به چشمم نه ، در خانه درآى * گفت : از فتنهء اين كار شوى خانهخراب
گفتمش : در بر من آى ، در آغوشم گير * گفت : آن است فزون بهر تو حتّى در خواب
گفتمش : پاسخ مكتوب « سليم » آخر چيست ؟ * گفت : مكتوب تو را ناز عتاب است جواب
بيا بيا
بيا بيا ، كه مرا بىتو يار و جانان نيست * بيا بيا كه دگر بىتو در تنم جان نيست
بيا بيا ، كه مرا كعبهاى و عشق و اميد * طواف كوى تو افسوس سهل و آسان نيست
بيا بيا ، رخ زيباى خود به من بنما * بيا كه چون گل رويت به هيچ بستان نيست