تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 80

مساهمون:

ص٨٠

خشم و ناز

سرو ديدم ، قدّ رعناى توام آمد به ياد * غنچه ديدم ، لعل لب‌هاى توام آمد به ياد چهرهء گل با قشنگى و ظرافت‌ها كه داشت * ديدم و روى دل‌آراى توام آمد به ياد سنبلى در باغ بوييدم به ياد زلف تو * جعد گيسوى سمن‌ساى توام آمد به ياد در مثل زيبا و مخمور است چشمان غزال * ديدم و چشمان شهلاى توام آمد به ياد تير عشقى را كه بر قلبم ز مژگانت نشست * رنج هجران و جفاهاى توام آمد به ياد رؤيت توفان دريا و خروش موج‌ها * خشم و ناز و قهر بىجان توام آمد به ياد دلربايى تو با حسن و جمال بىمثال * عشق خود افسون‌گرىهاى توام آمد به ياد الغرض ، هر چيز زيبا را كه ديدم من « سليم » * نكته‌اى از ديدنىهاى توام آمد به ياد

تير نگاه

گفتمش : رخ بنما ، عاشق صادق درياب * گفت : آنگه كه محاق است نبينى مهتاب گفتمش : بندىِ آن سلسلهء زلف توام * گفت : عشّاق اسيرند و گرفتار عذاب گفتمش : تير نگاه تو دلم آتش زد * گفت : آتش زند آنجا كه درافتاد شهاب گفتمش : خنده از آن غنچهء لب‌ها زيباست * گفت : از بهر تو رؤيا و خيال است و سراب گفتمش : بوسه خريدارم از آن لعل لبت * گفت : لعل است كنون گوهريان را ناياب گفتمش : پاى به چشمم نه ، در خانه درآى * گفت : از فتنهء اين كار شوى خانه‌خراب گفتمش : در بر من آى ، در آغوشم گير * گفت : آن است فزون بهر تو حتّى در خواب گفتمش : پاسخ مكتوب « سليم » آخر چيست ؟ * گفت : مكتوب تو را ناز عتاب است جواب

بيا بيا

بيا بيا ، كه مرا بىتو يار و جانان نيست * بيا بيا كه دگر بىتو در تنم جان نيست بيا بيا ، كه مرا كعبه‌اى و عشق و اميد * طواف كوى تو افسوس سهل و آسان نيست بيا بيا ، رخ زيباى خود به من بنما * بيا كه چون گل رويت به هيچ بستان نيست
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 80 | سيد محمد باقر برقعى