هر قطره اسم خدا بود
عشق آمد آنجا پى ما
قلبم از لهجهء عشق ترسيد .
ناگه از گونهام خنده را چيد و
از پيش من رفت .
دنبال او آمدم ديدم آنجا
آتشفشان صبورم
چون خستگى روى يك بالش افتاد .
گفتم : دل من !
چنديست اينجا
از جنبوجوش مدام خود افتادهاى تو
از ابرها مىگريزى .
ديروز با من
يكلحظه در زير باران نماندى .
اى خسته چندين بهار آمد و رفت
امّا تو شعرى نخواندى
او را ميان سكوتى پر از درد بردم .
* احساسم امّا
چون بغض بىرنگ وسواس
در چشم شب محو مىشد
احساس مردى كه آن شب
مهمان ناخواندهء
قلب خود بود .
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 77
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٧٧