بيا بيا ، كه چنين روى و موى و قامت و حسن * نصيب حور و پريزادگان و انسان نيست
بيا بيا ، و قدم نه به باغ و خوش بخرام * كه هيچ كبك درى اينچنين خرامان نيست
بيا بيا ، كه چون من باوفا و جانبركف * به پيشگاه تو مملوك هيچ سلطان نيست
بيا بيا ، كه ز هجرم چو خضر در ظلمات * بيا كه شهد لبت كم ز آب حيوان نيست
بيا بيا ، كه فداى تو شد جوانى و عمر * بيا كه پاى ملخ در خور سليمان نيست
بيا بيا ، و بهياد آر آنچه بود قرار * كه جز تو با دگرم هيچ عهد و پيمان نيست
بيا بيا ، و بر اين آتشم بزن آبى * بيا كه سوزش هيچ آتشى چو هجران نيست
بيا بيا ، تو در اين كلبه و دلى كن شاد * بيا رضاى خداوند جز به احسان نيست
بيا بيا ، كه چو من چشم در ره مهجور * به جمع وامق و فرهاد و پير كنعان نيست
بيا بيا ، كه شبى نيست كز زيادى اشك * تمام دامنم از غم ستارهباران نيست
بيا بيا ، كه مرا نيست صبر و تابوتوان * بيا كه كس چو من آشفته و پريشان نيست
بيا بيا ، و طبيبانه آ بهسوى « سليم » * كه درد عشق مرا غير وصل درمان نيست
دريغ مدار !
دلا ! ز يار موافق وفا دريغ مدار * « ز آشنا سخن آشنا دريغ مدار »
چو مهر باش و ببخشا صفا و گرمى و نور * چو مه جمال خود از ديدهها دريغ مدار
چو چشم مست خمار تو سخت بيمارم * تويى طبيبم و از من شفا دريغ مدار
مرا نوا و نويدى و شادى و امّيد * اميد و شادى از اين بينوا دريغ مدار
عطا و لطف و عنايت كه زيب زيبايىست * از اين اسير به خوف و رجا دريغ مدار
به خاك پاى عزيزت ، كه هست خواهش دل * بر اين دو ديدهء من توتيا دريغ مدار
تويى فرشتهء اقبال و كيمياى وجود * مسين وجود من از كيميا دريغ مدار
ز من كه تشنه لبم جرعهاى ز شهد لبت * كه چشمهايست ز آب بقا دريغ مدار
زكات آنهمه زيبايى ، اى الههء حسن * كرم نما و به ما بوسه را دريغ مدار
ز توست كشتى عشق « سليم » در گرداب * كنون ز يارىام اى ناخدا دريغ مدار