ما عابران گيج و مقصّر
از روى احتياج در او گام مىزديم .
* او را چنانكه گفت
با يك كفن به خاك سپرديم .
امّا وقتى كه آمديم به خانه
حرص و ولع
روى شعور برگ و درخت آرميده بود
و حسّ ظالمانهء تقسيم
جان مىگرفت .
در لحظههاى آخر اندوه
اشياء هركدام
يك برگ از وصيّت او شد .
كمكم
مادربزرگ و مرگ فراموش مىشوند .
مهمان ناخوانده
روزى پر از جُستوجو رنگ مىباخت
شب مثل يك خستگى بر تن كوچه مىريخت
باغ خيال خيابان
آرامش خيس خود را
مديون باران و مه بود .
من دست دل را گرفتم
از همهمه درگذشتيم
بيرون آبادى آنجا چپر بود
پشت سكوت غريبى نشستيم
باران مىآمد به تندى