تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 76

مساهمون:

ص٧٦
ما عابران گيج و مقصّر از روى احتياج در او گام مىزديم . * او را چنان‌كه گفت با يك كفن به خاك سپرديم . امّا وقتى كه آمديم به خانه حرص و ولع روى شعور برگ و درخت آرميده بود و حسّ ظالمانهء تقسيم جان مىگرفت . در لحظه‌هاى آخر اندوه اشياء هركدام يك برگ از وصيّت او شد . كم‌كم مادربزرگ و مرگ فراموش مىشوند .

مهمان ناخوانده

روزى پر از جُست‌وجو رنگ مىباخت شب مثل يك خستگى بر تن كوچه مىريخت باغ خيال خيابان آرامش خيس خود را مديون باران و مه بود . من دست دل را گرفتم از همهمه درگذشتيم بيرون آبادى آنجا چپر بود پشت سكوت غريبى نشستيم باران مىآمد به تندى