جنگلى
در حجم سياه بيشه اين نور از اوست * سرسبزى مرغزار و ماهور از اوست
در ظهر عطش چو نهر پرآب رسيد * حيثيت سبز جنگل دور از اوست
تدفين مادربزرگ
با آخرين نفس
بوى غريب پرسش فردا را
در خانه مىريخت .
آنگاه بىدرنگ مادربزرگ من
در جامهاى به رنگ سرانجام
پيچيده شد .
بوى كبود مرگ
ما را احاطه كرد .
مادربزرگ من
با گيسوان نقرهاى بىفروغ خويش
سطح كبود و سر بىتابوت سرد را
پوشانده بود .
ما چند لحظهاى
در كوچههاى سردِ سرانجام خويشتن
در ترس و اضطراب فرومانديم .
چندان عميق ، كه گفتى
تا لحظهاى دگر
تعطيل مىشود .
امّا دريغ !
اى كاش « عاقبت »
يك جادهء بلند كه هر روز