ارمغان
همپاى نسيم ره به كويش بردند * دل را چو نظر به جُستوجويش بردند
سرباخته و به ارمغان ، همچون گل * يك پيكر غرق خون بهسويش بردند
همزبانى
آيينهء و آب ، مهربانى كردند * با جنگل عشق ، همزبانى كردند
شب را ز حريم باغ گل تاراندند * تشريف سپيده را جهانى كردند
جُستوجو
تو را اى عشق ! من شفاف ديدم * تو را چون چشمههاى صاف ديدم
به دنبال تو گشتم ، پير گشتم * تو را در پشت كوه قاف ديدم
دل دريايى
دلا ! اى حاصل تنهايى من ! * بيابانگرد من ، صحرايى من !
من اينجا طاقت ماندن ندارم * كجا رفتى دل دريايى من ؟
ترانه
نه دارم مهربانىهاى هابيل * نه بغض و بخل بىپايان قابيل
تمام حاصلم مشتى ترانهست * مفاعلين مفاعلين مفاعيل
شكفتن
غم عشقى كه در خود مىنهفتم * شبى آن را به چشم خسته گفتم
دل من مثل ابرى گريه سرداد * سحر شد مثل خورشيدى شكفتم