رها نمىكنم انديشهء تو را ، هيهات ! * هنوز خامم و ، اين خامى خيال مراست
*
چه خوابها كه براى تو ديده بودم ، حيف ! * ز خواب جستم و ديدم ، زبان لال ، مراست
مصيبتيست ، به پيرى ، جوان دلى كردن * چه كودكانه ، تو را داشتن ، محال مراست
صداى گرگ و ، شب برف و ، راه بىبرگشت * به موى من بنگر ، آخرين مجال ، مراست
درخت هستىام از لحظههاى ياد پُر است * هماره ، تلخى اين ميوههاى كال ، مراست
به دوشِ باد ، مرا اگرچه بال پرواز است * چو برگ ، پيكرهاى خُرد و پايمال مراست
از لحظههاى وحشت و كابوس
كدام بالش مىنوشد
سرود خستگىات را ؟
كدام مرهم ،
به زخمهاى تنت ، بوسه مىنهد آيا ؟
بگو ،
كه در هجوم تب و هذيان
در آن شبانه غربت ،
- در آن شبان هراسآلود
كه لحظههايت از وحشتاند و از كابوس
كدام آغوش ،
پناه پيكر لرزان داغخوردهء توست
بگو ،
كه در شبان تو ، هول كدام تشويش است
كدام خنجر نفرت ،
- كدام دست پليد