تو نسل آتش و خونى ،
- تو نفس فريادى
تو انعكاس آن بغض باستانى شهر
كليد روز
- بشير رهايى و نورى
تو روزها را در دستهاى خوددارى
و همنواى دل شهر ،
اينچنين دل من ، مىتپد به سينهء تو
* صبور باش !
تب شبانهء خود را به من ببخش
و هول خود را در من ريز
سپيده ، نزديك است . . .
سپيده نزديك است .
در آستانه . . .
پيكى از آفتاب پيام آورد
و موجى از رهايى
از باور دريچه ، گذر كرد
دستى ، مرا به رفتن مىخواند
* با اعتماد پاياب
بىپاىپوش تجربه ، ديگر بار
بر راه آب ، گام نهادم
در من ، چراغ عافيتى مىسوخت
*