مىآمد و افسوس دريا بود در لحنش * افسوس از اين افسانه ، ما را باد حاصل بود
حرير ماهتاب
عشق را ، پيرانهسر ، شور شباب آوردهام * ديگرم دير است ، مىدانم ، شتاب آوردهام
پيرىام در راه و ، مىترسم ، كجا شد چابكى ؟ * فرصت شيرافكنى را ، اضطراب آوردهام
*
شوق باران بود و رؤياى شكفتنها ، چه حيف ! * شوربختى بين ، كويرم را ، سراب آوردهام
شرمگينى را ، نمىگردد زبانم در حضور * بر رخ از لبخند و اشك خود نقاب آوردهام
دفترى از سبزه و گل ، خامهاى آب روان * از تو و عشق تو گفتن را ، كتاب آوردهام
دست من ، از مهربانىها ، نوازشها پر است * زخم بالت را ، از اين مرهم ، لعاب آوردهام
باغ رنگينم ! گلافشان كردهاى صحن مرا * تا تو را پوشم ، حرير ماهتاب آوردهام
*
حاتم دريادلان ! بر من مگير ، اعرابىام * سادهدل من ، در كنار دجله ، آب آوردهام
در هم شكسته
امشب كسى در من تو را مىخواهد از من ، همصدا با من * بىخوابتر ، بىتابتر ، بيگانهاى ديرآشنا با من
درهم شكسته زير اين آوار بىهنگام پيرى ، تلخ * نوميدتر ، ويرانتر از من زير اين آوارها با من
با بغض ، پلك لحظهها و يادها را مىگشايد ، نرم * جان مىدمد در سايه روشنهاى ذهنم ، جابهجا با من
تا بار ديگر ، در نهان ، شور شكفتن را برانگيزد * مىگويد از پرواز ، از آيينه ، از گل ، ماجرا با من