مىخواهد از من تا كه ديوار زمانها را فروريزم * تا درهم آميزد بهاران و زمستان را ، مرا با من
برگيرم از پيشانى خود چين و از مو ، برف پيرى را * تا درنوردد سالهاى رفته را ، او ، پابهپا با من
با مشت بر ديوارهاى سينه مىكوبد كه برخيزم * زين خاكدان پر بركشم ، تا بالوپر گيرد ، رها ، با من
مىگويد از معراج ، از آن برترين ، از با تو پيوستن * تا بنگرد آيينهها و پردهها و شب ، تو را با من
در راه است
دير آمدى ، اى سبزگون ، پاييز در راه است * پاييز مىآيد ، زمستان نيز در راه است
لبخند تابستان نمىپايد به لبهايت * اينسان كه پاييز و زمستان تيز در راه است
با غنچههاى عطرگون ، دير آمدى در باغ * اين باغ را ، بىرحمى گلريز در راه است
از من گذشت ، امّا تو را مىترسم اى سرسبز ! * پاييز ، با خشمى جنونآميز در راه است
اين ميوهها ، ارزانىِ دستى جوانتر باد ! * پيرم من و زنهارىِ پرهيز در راه است
اين سايبان را آهويى چالاك مىزيبد * من خسته و صيّاد رنگآميز در راه است
آهوى من ! بگريز از اين دام رنگآميز * صيّاد من ، با خنجرى خونريز در راه است
با من اگر همراه گردى ، خستگى با توست * ما را بيابانهاى خوفانگيز در راه است
در انتظار من ، شبى سرد و زمستانى است * اما تو را گرماى شورانگيز در راه است
چون شهر نيشابور ، آبادم مبين ، امروز * اين شهر را ويرانى چنگيز در راه است
وحشت زوال
تو اوج سنگى و از آبگينه ، بال مراست * به همسرايى تو ، وحشت زوال مراست
تو انبساط شكفتن ، من انجماد و سكون * به وسعت شب تنهايىام ، ملال مراست