به خوابهاى تو رنگ هراس مىبخشد
به من بگو ، آيا
شبى كه خواب تو از هول مرگ سنگين است
و مىجهى از جا
و قلب كوچكت ، از ياد گريههاى پدر
فشرده مىگردد
كدام انگشت گلدانههاى اشك تو را ، روى گونه
- خواهد چيد
به من بگو ،
كه در شبان تو آيا ، كدام ياد گذر دارد ؟
كدام خاطره از روز ؟
كدام خاطرهء مادر ؟
* در آن سياهى سيّال
كه قلب ثانيهها ، از تپش ، فروماندهست
و روزها ، همه يكرنگاند
و فصلها ، همه يكسان
و با طنين هر پا ،
و با صداى هر قفل
و چرخش هر در
- هر لحظه ،
- اختصارى طولانى است
و در تپيدن هر قلب ، انتظارى محتوم است
چگونه مىگذرانى ؟ . . . آه !
*
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 674
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٦٧٤