طبايى در غزلسرايى از استادى و توانايى كامل برخوردار است و غزلهاى او از نوآورى و تازگى و از روح بالندگى و انسانى جلوهاى چشمگير دارد .
آيينهء رؤيا
تلخ است اين بيگانگى ، شاخ نباتم باش * بشكن قفس را ، مژدهء پيك نجاتم باش
در تيرگى ، مىپژمرد ، اين بوته ، مىميرد * خورشيد باران كن مرا ، آب حياتم باش
بگشا بهشتت را ، مرا برگير از اين برزخ * از روزگار بىنيازىها ، براتم باش
درويشىام را بنگر و بر دامنم سر نه * اى گنج هستى با تو ، رحمت كن زكاتم باش
تطهير كن در خود ، دلم را روشنايى بخش * سرچشمهء بخشايش روز مماتم باش
بىخويشىام ده ، مستىام ده ، در وجودم ريز * از من ، مرا برگير ، در بر گير ، ذاتم باش
اى همصداى همزبان ، اى جارى موّاج * دشت سراپا آتشم ، آب فراتم باش
آيينهء رؤيا ، مرا تصوير كن در نور * افلاكىام كن ، جلوهء پاك صفاتم باش
دلتنگىات بىمن مباد ، اى وسعت بىابر * روح زلالى ، لحظهء صوم و صلاتم باش
افسوس
با آنكه خاكى بود ، امّا آسمان ، دل بود * از نسل آن دريا پريزادان ساحل بود
در چشمها ، رنگينكمانى از گل و اشراق * لبخند او ، شعر طلوع ماه كامل ، بود
آواى او ، آميزهء آرامش و اغوا * عطر حضورش ، دلگشاى باغ بابل بود
اندام او طرح تراش نقره و آتش * بر تاك گردن ، خوشهء گيسو حمايل بود
من ساحل خاموش بودم در شب توفان * « شب بود و تاريكى و گردانى كه هايل بود »
او رو به ساحل ، رو بهسوى من ، مرا مىخواند * بر قايقى از موجها ، مىراند و غافل بود
تا او ، مرا راهى نبود ، امّا چه ناهموار * « اوّل مرا آسان نمود و ، سخت مشكل بود »
مىآمد و از دور مىديدم ، همان او بود * مىآمد ، امّا دير ، امّا پاى در گل بود
تا دست ما باهم بياميزد ، چه اندوهى ! * تدبيرها مىكرد و من هم ، ليك باطل بود