ورق باطله
دل بود كه از قافله ما را عقب انداخت * سر رفتن اين حوصله ما را عقب انداخت
حتّى همهء جادّهها نيز گواهند * اين پاى پر از آبله ما را عقب انداخت
از باد رهاتر شده بوديم ، ولى حيف ! * سنگينى اين سلسله ما را عقب انداخت
يك سجده فقط فاصلهء ما و خدا بود * دل نيز از اين مرحله ما را عقب انداخت
هنگام تهجّد شده بود و همه ديدند * خودخواهىِ اين نافله ما را عقب انداخت
يك دفتر نيرنگ پر از شعر دروغين * اين چند ورق باطله ما را عقب انداخت
سنگ تهمت
سلب شد امروز اگر آرامش هميشهام * باز مثل كوه پابرجا و طاقتپيشهام
نور حتّى مىكند با سادگى از من عبور * در حقيقت مثل شفافيّت يك شيشهام
نيستم دلتنگ با همصحبتىهاى زمين * الفتى با خاك دارد همچو باران ريشهام
جزر و مدّ چشمهايم قابل انكار نيست * مىزند طعنه به دريا وسعت انديشهام
با هجوم بادهاى هرزه در فصل خزان * سبز خواهد ماند با ياد درختان بيشهام
مىرسد روزى كه پيش چشم مردم بشكند * در نگاه واپسين ، با سنگ تهمت شيشهام
رنگينكمان
وقتى به سويت كاروان آغوش واكرد * بر روى خوب ميهمان آغوش واكرد
آن شب چه گفتى در نمازت اينكه تا صبح * حتّى برايت آسمان آغوش واكرد
در چشمهايت بعد بارانى كه آمد * يك هاله از رنگينكمان آغوش واكرد
تا التهاب دستهايت جان بگيرد * بر سيلى از آتشفشان آغوش واكرد
همراه با عطر دلانگيز دعايت * يك دشت ياس و ارغوان آغوش واكرد
در واپسين دم تا نيفتى بر سر خاك * مولا برايت ناگهان آغوش واكرد
*